ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
رفتیم و برگشتیم برادر رو رسوندیم 7-8 روزی در جوار خانواده بودیم همراه خانواده شوهر.عروسی رفتیم مهمونی رفتیم عصرانه دعوت شدیم جنگل رفتیم با هوای مه الود و ابری و نم نم بارون و جوجه کباب و چای زرشک و .....
اما همه اینها هم حالمون خوب نکرد و موقع برگشتن بابام بغلم کرد و گفت چرا اینقدر غم داری دخترم و من با حالت شاد ولی پر از بغض گفتم نه بابا حالم خوبه و تمام راه برگشت و این دو سه رو ز با باداوریش گریه میکنم میدونم یکی از دلایلش دوباره کلاس نرفتن و بیکار شدنمه اما به شدت غمگینم و تمام فکرم اتفاقات تلخی هست که فوبیای رخدادنشون رو دارم.
باید دوباره فکری به حال خودم کنم.
این چند روز انقدر خوابیدم که حد نداره 9 شب خوابم.از بس که وقتی پیش خانواده بودم استرس و اضطراب داشتم نمیدونم چرا ولی باعث میشد شبها درست نخوابم و کلی کمبود خواب داشتم.باید اونجا آروم باشم اما نمیدونم چرا نیستم.