ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
به برادر جان گفته بودن که از چهارشنبه هفته قبل تا دوشنبه یک روز بعد از تعطیلی وقت تقسیم کردنتونه و خودشون قطعا نمیدونستن کی هست هر روز که مامان بهش زنک میزد میگفت نه امروز نبوده و وقتی جمعه بهش زنگ زدیم گفت به احتمال زیاد دوشنبه مشخص میشه که باقی سربازی کجا افتاده و از جمعه ظهر رفته بود نگهبانی
روز شنبه ظهر ساعتای سه بود که از طریق یک اشنا متوجه شدیم داداش افتاده تهران و بهترین خبری بود که اون موقع میشد شنید ولی دسترسی به برادر نداشتیم تا بهش بگیم و نمیدونستیم خودش میدونه یا نه امروز میاد یا نه و تلفن پادگان جواب نمیداد
خلاصه که ساعت هشت شب یعد از بیست و چهار ساعت نگهبانی داداش کوچولوی من از راه رسید و ما مطمئن شدیم دو سال بقیه سربازی باید تهران باشه
خوشحالی من و خانوادم وصف ناپذیر بود چون پدافند بیشتر جنوب کشور و جزیره ها دارن وفکر میکردین داداش باید از شمال راهی جنوب بشه و تهران در این شرایط بهترین گزینه بود
حالا مرخصی نداره و فردا باید بره اگه بشه من و همسر ببریمش خیلی خوب میشه با وسیله و دو تا پتو رفتن تنهایی براش سخته
خدا جون ممنونم ازت افتادن داداش تهران و اومدنش حتی برای یک روز بهترین عیدی نیمه شعبان بود منونم ازت