ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
یکی دو ماه پیش خانمی میومد باشگاه.داشتیم ورزش میکردیم که موبایلی زنگ خورد مربی گوشی رو گرفت و پرسید بچه ها این گوشی کی هست داره زنگ میخوره و همزمان روی گوشی رو نگاه کرد.
اسم حمید سیو شده بود با عکس بازیگر حمید گودرزی
خانم مذکور گوشی رو گرفت و جواب داد .ازشون پرسیدیم چه نسبتی با این بازیگر دارن که گفتن پسرم هست.خلاصه کل باشگاه ایشون رو به اسم مامان حمید گودرزی میشناختن.
حالا در اوج ناباوری دیروز خبر فوتشون رو شنیدیم در صورتی که سلامت بودن و فقط ناراحت مهاجرت دخترش
امیدوارم خدا به پسرش صبر بده چون میدونم بهم وابسته بودن
عجیب ترین آدمی که توی زندگیم دیدم هم خونه ای ایرانی خواهرم بود.
دختر متولد ۷۶ که بعد از لیسانس اپلای کرده بود و همزمان خودش رو برای آیلتس آماده کرده بود.
وقتی هنوز مهاجرت نکرده بود زبانی رو که یاد گرفته بود تدریس میکرد کلاس های آشپزی بین المللی رفته بود تا توی کشور مورد نظر بتونه کار هم کنه.
۶ ماه بود آمده بود ایتالیا .کلی کلمات ایتالیایی بلد بود خیلی جاها ازش استفاده میکرد همزمان کتاب های آموزش ایتالیایی رو میخوند.معتقد بود برای اینکه بتونه توی ایتالیا کار کنه باید زبانش رو بلد باشه .دانشگاه می رفت و درس های خودش رو میخوند. اخر هفته ها پیتزا دلیوری میکرد .رفت و برگشت بچه ای دبستانی رو برعهده گرفته بود و از این طریق هزینه های زندگیش رو می پرداخت.کارهای نامزدش رو انجام میداد تا بتونه اون رو هم بیاره پیش خودش.
شهر رو بخوبی می شناخت .تمام مواد مورد نیازش رو می دونست باید از کجا بخره که قیمتش مناسب تر باشه
کلی اطلاعات هم در مورد اون شهر و تاریخچه و جاهای دیدنیش داشت.
امروز ناگهان یادش افتادم و در دل تحسینش کردم بابت این همه تلاش و قوی بودنش
همسر جان یک جلسه کاری داشتن شهرشون که بابت همین یک هفته زودتر رفتن و دیگه برنگشتن.به من گفت میای بریم و من گفتم نه
راستش دو هفته موندن خونه پدر و مادر خودم هم سخته برام چه برسه خونه خانواده همسر با توجه به اینکه مادرشوهرهم نبود.
با اینکه خیلی از دست همسر ناراحت بودم و تنهایی من اینجا براش مهم نبود و رفت اما اخر هفته من هم رفتم و پنج شنبه گذشته برگشتیم.
هوا بسیار گرم بود و اصلا از خونه بیرون نرفتیم به جز همون رو ز که مادرشوهر مراسم داشتن.
همون روزی که همسر رفت تولدم بودم پیام داد و تبریک گفت ولی انقدر عصبانی بودم که جوابش رو ندادم.
خلاصه که بالاخره صلح برقرار شد.
به شدت معتقدم ادم اگر دلش خوش باشه تا پارک سر کوچه هم بهش خوش میگذره.
ذهنم خیلی مشغوله
فشار زیادی رو این چند وقت تحمل کردم امیدوارم بتونم کمی رها بشم
وسایل دخترک (اسباب بازی ها و لباس هاش)توی کارتون در منزل مادرشوهر بود.اونها هم مرتب از نبود جای کافی گله میکردن.همه رو کارتن کردم و فرستادم منزل پدری
تفاوت خانواده خود آدم و همسر در این است.
راستش 10 سال از پرواز فرشته کوچولومون گذشته اما نمیتونم و دلم نمیاد وسایلش رو ببخشم.خاطرات من با دیدن اونها دوباره زنده میشن و من دوست ندارم اون خاطرات فراموش بشن .نمیدونم تا کی ولی فعلا نگه میدارم.