parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

دکتریجات

بعد از اینکه برای معده دوباره رفتم دکتر تصمیم گرفتم دنبال یک دکتر زنان خوب هم بگردم و ازمایشات رو بهش نشون بدم و یک چکاپ برام بنویسه.خیلی توی اینترنت گشتم اما واقعا نمیدونم کدوما خوبن.همون دوتا دکتری هم که در بارداری قبلی رفته بودم جز خوبها بودن مثلا.یکیشون خیر سرش فوق تخصص جنین شناسی داره.

یک دکتر رو انتخاب کردم و رفتم نوبت نداد گفته باید اخر اردیبهشت برم برای خرداد نوبت بگیرم همسر هم در این زمینه خیلی حساس شده همش میگفت کیه کجاست و چجوریه.......

نمیدونم خیلی دست و دلم میلرزه گاهی از رفتن این راه پشیمون میشم و گاهی مصمم.همش میگم خدایا چی میشد یک بچه حاضر و اماده بهمون میدادی که مال خودمون بود بدون بارداری اینقد از این فکرا میکنم که دو سه باری خواب دیدم یک نوزاد اوردن بهم میدن میگن این بچه تو هست خخخخخ.منم  از تعجب شاخ درمیارم.کی کجا چجوری.....

دلم میخاست شرایط رفتن از ایران رو داشتیم و مهاجرت میکردیم.حداقلش از نظر پزشکی خیالمون اونجا راحت بود. هم اینکه جداقل برای بچه ای که داشتیم اینده ای وجود داشت.اما منی که زبان بلدم سابقه کاری ندارم و همسر که رزومه خوبی داره مدرک معتبر زبانی نداره و وقتش رو هم برای گرفتنش نداره...نمیدونم شاید هم روزی جور بشه و ........


میفهمم

یادم میاد روزهای سال 91 هم همین اوضاع بود .دلار یک جهش خیلی زیاد داشت و همه رفته بودن سمت احتکار.اما چیزی که منو میترسوند جدا از هزینه های بالای دارو کمبودش بود .چند باری میشد که باید برای تهیه البومین خیلی از داروخونه ها رو میگشتیم و اخر باهزار تا اشنا دارو پیدا میکردیم حالا قیمت 70 هزار تومنیش که شده بود 200 هزار تومن در سال 91 و باید هفته ای یکی حداقل مصرف میشد بماند

حالا من فقط دلم برای اونایی میلرزه که باید دنبال دارو و درمان حواله بشن این طرف و اون طرف.

*خواهر شوهر میگفت البومین دوباره نایاب شده

*خدایا حداقل توی این اوضاع بل بشو هوای دردمندانت رو داشته باش.نزار علاوه بر هزاران غصه ای که دارن نگران بود و نبود داروشون هم باشن

*خدایا خواهش میکنم کمکشون کن 

عباس

عباس پسرخاله مامانم هست وقتی که ده دوازده ساله بوده مادرش فوت میکنه پدرش دوباره ازدواج میکنه و یک برادر ناتنی داره.عباس از همون بچگی کار میکنه و درس میخونه خیلی به درس علاقه داشته وقتی که دیپلم میگیره(سال 50-51)با پولی که از کارکردنش جمع کرده بوده تصمیم میگیره که بره یک کشور خارجی و اونجا ادامه تحصیل بده .هند رو انتخاب میکنه و میره ومهندسی برق میخونه و با یکزبان فول و مدرک لیسانس که اون زمان کمیاب بوده برمیگرده ایران.چند سالی توی بهترین کارخونه ها تهران و چند جای دیگه کار میکنه و حقوق خیلی خیلی بالایی هم میگیره طوری که خودش میگه بهم پول نویی میدادن که باید خودم برش میزدم و تازه چاپ شده بود. وقتی انقلاب میشه عباس هم مثل بقیه به امید یک حکومت بهتر تظاهرات میکنه و اعلامیه پخش میکنه و خواهان یک حکومت دموکرات میشه حتی توی زندان های ساواک هم شکنجه شده بوده و عکس هاش رو هنوز داره.اما وقتی ناامید میشه از تموم اون کارخونه ها میاد بیرون و چند سالی به نشانه اعتراض به خودش هیچ جا کار نمیکنه.عباس خیلی خیلی ادم روشنفکریه و با اینکه حدود 75 سال داره اما بسیار با اطلاعاته و بروز هست.اما هنوز هم داره کار میکنه و تا بازنشستگی فاصله زیادی داره با یک حقوق بخور و نمیر یک خونه اجاره ای و وسایلی که روی هم یک میلیون قیمت نداره.عباس اصلا ازدواج نکرده و در حسرت عمری هست که با دستای خودش خرابش کرده و ازادی که به باد داده.همیشه هم احساس شرمندگی داره و میگه شرمنده جوونایی هستم که در این وضعیت زندگی میکنن و خوش و مقصر میدونه.یکی از همکاران عباس بهش گفته بود خوش به حالت هیچ وابستگیه توی دنیا نداری..نه خواهری نه پدری نه مادری نه زنی نه فرزندی..........گاهی این یک حسنه و گاهی .....

حالا برادرشوهر 35 سالشه و به هیچ وجه حاضر به ازدواج کردن نیست و همه عباس رو براش مثال میزنن که اخر به سرنوشت اون دچار میشی.

این روزها

یک هفته همسر نبود و من الاخون والاخون این ور و ان ور و خونه مادرشوهر.یکم خسته کننده بود چون اونا عادت دارن همیشه بیرون باشن و بگردن و من خیلی زود خسته میشم.خداروشکر اوضاع معده پس از قطع اون داروی وحشتناک بهتره.خیلی چیزای میخورم که اصلا قبلا دوست نداشتم مثل چای بابونه اب کرفس دمنوش بومادران و ....از سر اجباره امیدوارم این هفته که رفتم دکتر اوضاع بهتر شده باشه.نمیدونم دوباره اندوسکوپی میکنه یا نه.

خبر خاص دیگه ای نیست

حل و احوال من

خداروشکر چند روزیه که یکم بهتر شدم و حالت تهوع لعنتی کمتر شده.به معنای واقعی داشتم میمردم.انقدر حالم بد بود و بدنم ضعیف شده بود که دایم لرز داشتم و لقمه ای از گلوم پایین نمیرفت. دو سه روزی رفتیم خونه مادرشوهر شکر خدا یکم به اشتها اومدم و روبراه شدم.خداروشکر که حداقل اونا رو داریم در این شهر.

نکته جالب ماجرا این بود که حس حاملگی بهم دست داده بود با این حالت تهوع....خخخخخخ

گاهی وقتها چیز سنگین بلند نمیکردم یا دستم رو خیلی دراز نمیکردم بعد یادم میومد خوب الان دقیقا چرا؟؟؟؟؟؟

امیدوارم دو هفته دیگه که میرم دکتر زخم خوب شده باشه.الان که فعلا در پرهیز به سر میبریم و کلی چیزای خوشمزه نباید بخورم.به قول همسر یک تفریح داشتیم اونم رستوران رفتن بود که حالا حالاها کنسله تا ببینیم خدا چی میخاد