ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
خیلی سخته بری جلوی همون ازمایشگاهی که حداقل یک ماه یک بار دخترت رو میبردی و مثل اون روزها منتظر باشی همسرت جواب رو بگیره و بعد چنان اضطرابی سرتا پای وجودم رو فرا میگرفت که به مرز جنون و سکته میرسیدم و وقتی همسرم با جوابش میومد من از دور با سر می پرسیدم که چیه و اون هم با سر نشون میداد که خوب نیست. و من بودم هزاران بغض فرو برده در گلو و هزاران حسرت و هزاران اضطراب از آینده تاریکی که میدیدم.
دیشب تمام اون لحظات به معنای واقعی برام مرور شد
همسری یک چکاپ ساده داشت که خدارو شکر به جز کمبود ویتامین دی مشکل دیگه ایی نبود
نمیدونم چه جوری با این همه اضطراب از ازمایش و نتیجش به دنبال مادر شدنم.یعنی میشه روزی این خاطرات و کابوس ها از ذهنم پاک بشه؟؟؟
بیماری رونیا یک کابوس به معنای واقعی بود چون کلیه سالم بود و بر اثر گذشت زمان از بین میرفت و ما این رو در هر بار ازمایش میدیدم
دلم میخاست دیشب تو ماشین بلند بلند گریه میکردم و بغضم رو نمیخوردم ولی نمیشد جلوی همسر
بعدا نوشت:خدا حواسش بهمون هست حتی اگه رویاهامون تو خواب رقم بخوره