ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
سه روز تعطیلی اخر صفر رو رفتیم پیش خانواده با ماشین دوشنبه هفته بعدش هم همسر تهران کار داشت عمه من تهران خونه داره میخاستیم ازش کلید بگیریم و دوسه روزی تهران بمونیم که فهمیدیم خونش پره و پسرش تهرانه و داره درس میخونه برای وکالت این بود که دیگه نرفتیم و جوری حرکت کردیم که دوشنبه اول وقت تهران باشیم تا بعدازظهر و بعد هم راه بیوفتیم سمت خونه خودمون.
داداش جان رو هم همرا خودمون اوردیم من و داداش رفتیم دنبال خرید و همسر هم رفت دنبال کاراش ماشین رو هم توی پارکینگ ترمینال جنوب پارک کردیم و با مترو رفتیم.همه بارونی بود و عاااالی نم بارون میزد و از اون طرف هم هوا سرد نبود خلاصه با برادر جان یکم گشتیم و ناهار خوردیم و خرید کردیم.وای که چقدر قیمتها بالا بود .
ساعت سه هم با همسر قرار گذاشتیم و همگی رسیدیم کنار ماشین و راه افتادیم به سمت کرمان.هنوز 1000 کیلومتری راه بود کاشان همسر مهمان سرا گرفته بود و قرار بود شب رو بخوابیم.حدود 8 شب رسیدیم دوری توی شهر زدیم رفتیم سراغ حمام فین که تعطیل بود .ولی عجب ویلا ها و هتل های اطرافش ساخته بودن با 4-5 سال پیش که رفته بودیم زمین تا اسمون فرق کرده بود. اون دفعه رونیا هم همراهمون بود و خیلی بهمون خوش گذشته بود خیلی به یادش بودم اونجا....
بعد هم رفتیم مهمان سرا و خوابیدیم تا باز فردا صبح بقیه مسیر رو ادامه بدیم هنوز 700 کیلومتری راه بود.
صبح هم ساعت 7 بیدار شدیم و حرکت کردیم.این دفعه همسر کمتر خسته شده بود چون داداش هم رانندگی میکرد و اون میخوابید گرچه من هم میشینم اما خیال جناب همسر موقع رانندگی من راحت نیست که کامل بخوابه.
خلاصه که سه شنبه شب خونه خودمون بودیم.
*این چند روز خیلی خوش گذشت چون با داداش جون میریم بیرون و خرید و گشت و گذار.برادرم چند وقتی حسابی کار کرده و درگیر ساختمون سازی خونه پدری بوده و این چند روز رو اومده پیش من تا استراحت کنه.یادمه 13 بدر نیومد بیرون و مشغول جابجایی شن و ماسه و ...بود.خدا خیرش بده واقعا دلسوزانه برای بابام کار کرد و حالا داره کاراش رو میکنه که بره سربازی....داداش بچه ته تغاریه و 10 سال با من اختلاف سن داره و یک جورایی من براش مادری کردم.خیلی مامانم پیش من میزاشتش و میرفت بیرون .من حتی کهنش رو عوض میکردم و میشستم.خیلی برام عزیزه
و از حالا ماها غصه داریم مخصوصا بابام که حسابی توی مغازه دست تنها میشه.
*سوم اذر عروسی دختر داییم هست و قراره با مادر شوهر و خواهر شوهر و برادر شوهر همراه برادر بریم.خیلی برام سخته هم اینکه تازه این همه کیلومتر اومدیم و هم اینکه زانوم درد میکنه توی ماشین نشستن اون هم فشرده سخته و مهمتر اینکه همسر مرخصی نداره و نمیاد
اما میدونم خوش میگذره باید فکرم رو از این افکار پوسیده و اذیت کننده خالی کنم.