ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
از دوشنبه هفته قبل همسر جان رفت ماموریت .من هم به خواهر ها گفتم اگر کاری ندارید بیایید اینجا تا اخر هفته با هم باشیم.سه شنبه شب اومدن.چهارشنبه هر کی دنبال کارهای اداری خودش بود و من هم سرکار.
ناهار سه تامون رو با خودم آورده بودم شرکت بعد از این اینکه کارهاشون تموم شد منم مرخصی گرفتم رفتیم توی پارک و ناهار خوردیم.چقدر چسبید بعد هم رفتیم بازار گردی .شب خسته و کوفته برگشتیم خونه.
پنج شنبه هم از صبح رفتیم بیرون تا ۷ شب چقدر خوش گذشت.
جمعه صبح هم رفتن.رفتنشون خیلی دلگیر بود.اگر کنار هم بودیم چقدر میشد وقت بگذرونیم باهم.نمیدونم شاید هم اگر زیاد با هم میبودیم دیگه روابط اینجوری نبود...
همسر هم برگشت.