ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
روز یکشنبه هفته پیش بود که من رسیدم خونه.مادر شوهر اینا رفته بودن مسافرت و همسری تنها اونجا بود.تا شب من خونه خودمون بودم و شب همسری گفت بریم اونجا.من هم بدون هیچ حرفی رفتم چون فقط قرار بود یم روز اونجا بمونیم
روز سه شنبه هم مادر شوهر اینا رسیدن من هم خورشت سبزی بار گذاشته بودم
کلی برام سوغاتی اورده بودن و کلی تشکر بابت اینکه اونجا رفتم اینم عکس سوغاتی ها
ادکلن ها رو برادرشوهرم گرفته یکی برای من یکی هم برای همسری و بلوز رو هم پدر شوهر خریده.
وقتی این حجم کادو و تشکر رو دیدم شرمنده شدم بابت خبیث بودنم هرچند که واقعا سخته برام اونجا موندن و حتی برای دفعه بعد هم دوست ندارم اونجا بمونم اما از اون همه عصبانیتم که واقعا در حد انفجار بود خجالت کشیدم.....