| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب
ارام جان خستم ره میسپارد امشب
روزهای غمگین زمستان در راهست و من بی حوصله تر از قبل
چیزی که این روزها بهش پناه میبرم تنهایی هست چه حس خوبیه و چه آرامشی داره .حداقل زیر نگاه های ترحم انگیز دوست و آشنا نیستی زیر پرشس های بی جوابشون.
از الان قلبم داره به شدت میزنه برای نزدیک شدن به عید .عیدی که برام یادآور غم انگیزترین اتفاق زندیگیم هست دوست دارم برم از این شهر. به جایی پناه ببرم که خلوت و تنهایی و آرامش داشته باشه روستایی دور افتاده از این شهر که هیچ بوی شهری در اون نباشه.خدا کنه بتونیم بریم
دوتا عکس اماده کردم از دخترم که بدم چاپ کنن شعری زیر رو هم روش نوشتم .فرشته من عاشق همین عکسش بود و مدام میگفت بیار تا ببینمش.اون هم به خاطر گربه ایی بود که در عکس بود اخه دردونه من رفته بود کنار گربه تا باهاش عکس بگیره
تو کجایی که مرا یاد کنی
من بسی دلتنگم
تنگی قلب من از رفتن توست
تو کجایی که مرا شاد کنی
من بسی غمگینم
غم من حاصل فقدان تو و خنده توست
ای که از رفتن تو غمگینم
خاطراتت زده آتش به دلم
روزگاریست که از خاطره هایت مستم
کاش میشد که مرا یاد کنی.....
روزهای عزیزی رو در پیش داریم فرشته من خیلی به دعاهات احتیاج دارم دعا کن بابایی اینقدر این دکتر و اون دکتر نکنه و راضی بشه به ازمایش دادن.گاهی فکر میکنم دیگه داشتن یک بچه برام میشه یک حسرت نمیدونم باید چیکار کرد. فقط میدونم دخترم خیلی آبرو داره پیش خدا.دخترم التماس دعا من و بابایی خیلی به دعاهات احتیاج داریم خیلی...
صبح که از خواب بیدارشدم خیلی خوشحال بودم نمیدونستم چرا و به چه دلیل ولی می دونستم خواب قشنگی دیدم بعد از کلی فکر تازه یادم اومدم خواب دبدم دارم به یک کودکی شیر میدم دقیقا نوزادی دخترم بود وای که چه شیرین و لذت بخش بود. خدایا این لذت رو از هیچ مادری و از هیچ زنی دریغ نکن
سید کوچولوی ما امسال دیگه نیست.سه سال اومدم و توی وبلاگش تبریک گفتم اما امسال نمیدونم باید چی بگم......... چقدر جات خالیه مادر...........
دختر کوچولوی من با اون قلب مهربون و کوچیکش الگویی بود بزرگ برای من .این رو از روی محبت مادری نمیگم قسم میخورم که محبتش اصلا زمینی نبود اصلا یاد نگرفته بود هر چی بود و بود اسمونی بود از وقتی که رفته تازه منم یاد گرفتم مهربون باشم
بعد از سی سال زندگی تازه اطراف خودم چند تا از دوستای قدیمی و جدید اوردم و هر از گاهی بهشون زنگ میزنم و کلی شاد میشم
تازه یاد گرفتم تشکر کنم اونم خالصانه و از ته دل.بعد از شش ماه از رفتن دخترم به یکی از اون پرستارای مهربون که فقط یکی دو بار دیدمیش ولی اون محبت رو در حق ما تموم کرد زنگ زدم و کلی سپاس گزاری کردم همه و همه این عاشقانه عشق ورزیدن رو از یک کودک دوسال و نیم یاد گرفتم.
دخترم ممنونم ازت اگه ما برات کاری نکردیم ولی تو به ما درس زندگی دادی فرشته آسمونی من