| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
زنگ زدن از شرکت و اعلام قبولی کردن و من رسما از شنبه شاغل محسوب میشم.یادمه دوران دبیرستان انقدر نذر کرده بودم برای پیدا کردن کار و کنکور قبول شدن.
دانشگاه پیام نور هم برای کارشناسی کامپیوتر ثبت نام کرده بودم که اونم قبول شدم
و سومی یک موسسه زبان هست به نام افرینش در تهران که کارش خیلی درسته و تعیین سطح میکنه اگه در سطح موسسه نباشی باید بری بیرون چند ترم کلاس بری و دوباره برا تعیین سطح بیای.کلا ۵ ترم داره تا ایلتس ۷.
تعیین سطح کردم و برای ترم اولش پذیرفته شدم اما یکم به خاطر هزینه بالای کلاساش مردد شدم و الان هم اگه بخوام برم باید کلاس های اخر هفته رو برم.ترجیح میدم یکم دیگه خودم بخونم و بعد برم کلاس هاشو.
حالا ببینیم خدا چی میخاد.
شنبه اولین روز کاری هست و من باید تا اون موقع کمی کارهای خونه رو سروسامان بدم که دیگا در طول هفته وقت و انرژی زیادی نیست.
گاهی وقتها دلم یک خانواده چهار نفره میخاد.پسری میخام که پر از شور و انرژی باشه و دختری که برای من و باباش دلبری کنه.
مخصوصا وقتی میریم مسافرت کمبودشون رو توی ماشین خیلی احساس میکنم.
درسته که خیلی جاها راحت تریم .خیلی از هزینه های سرسام اور این روزهای بچه ها رو نداریم اما ته وجودمون اون تمایل به بقا خودش رو یک جوری نشون میده.
چند روز بود که حلقه همسر گم شده بود همیشه روی اپن میزاره کنار ساعتش اما اینبار ساعتش بود و حلقه نبود
همه جا رو گشتم زیر مبلها زیر کابینت ها و چون رومیزی روی اپن رو شسته بودم حتی داخل ماشین لباسشویی رو هم گشتم.
بعد به فکرم افتاد شاید جارو کشیدم رفتم کیسه جارو برقی رو خالی کردم نبود که نبود
شروع کردم به خوندن حمد و والضالین اخرش رو نمیگفتم و به اصطلاح گرو نگه میداشتم .باور نمیکنید به چهارمی نرسیده بود که پیدا شد کجا بود؟
روی اپن زیر رومیزی طوری که بدون دست زدن به رومیزی هم مشخص بود.اون هم رومیزی که من یکی دو روز پیشش شسته بودم.
از معجزش غافل نشید برای همه کس و همه چیز جواب میده.
جواب گرفتید من رو هم دعا کنید.البته اگه تا حالا نشنیده بودید.
چند باری هست که اتفاقاتی میوفته که در ظاهر جز شر چیز دیگه ای دیده نمیشه اما وقتی ازش میگذره با تمام وجودم میفهمم که اصلا تمامش خیر بوده و بس و بابتش هزاران بار خدا رو باید شکر کرد.
یکیش عید گذشته بود که توی وبلاگ هم نوشتم بابام چند وقتی مریض شده بود و من هزاران فکر بد میومد تو ذهنم و از اونجایی که پدرم حکم قدیس رو برام داره همه چیز برام رو به پایان بود.خداروشکر که چیزی جز اعصاب نبود اما همون باعث شد که کمتر سیگار بکشه هر چند الان نمیدونم بازم کم میکشه یانه
دومیش هم روابط با همسر جان بود که در اوج خرابی و نابودی با یک جمله من چنان ورق برگشت که توی خواب هم نمیدیدم.
فقط میدونم عمرمون خیلی خیلی کوتاه.با جملات و حرفهای کنایه دار زندگی رو اول به خودمون بعد هم به دیگران زهر نکنیم شاید این جمله ای که میگیم اخرین جمله زندگیمون باشه.
باور میکنید من جوری رفتار کردم که الان همه فکر میکنن همسرم مثل غول چراغ جادو نشسته تا یکی یکی ارزوهای منو براورده کنه درصورتی که در واقعیت ااااااصلا این طور نیست.