parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

این چند روز

هفته پیش بعد از برگشت از مسافرت مامان و دو تا خواهرم اومدن خونمون یعنی دوشنبه ساعت ۸ شب رسیدن و چهارشنبه ۷ شب رفتن.روی هم رفته من کلا سه چهار ساعت دیدمشون.آیکون گریه و شیون و اینا

خودشون میرفتن بیرون خودشون برمیگشتن و کلی هم غذا برای این دو سه روز آورده بودن.به جای میزبانی من مهمونشون بودم

خلاصه که خوب بود.البته که همسر این چند روز نبود و بندرعباس بود.

پنج شنبه و جمعه هم به خونه تکونی و شستشو و تمیز کاری گذشت.

این هفته کلیه کلاس های آموزشگاه زبان تعطیل شدن به علت کرونا.

فرصت خوبیه برای تجدید قوا.واقعا نیازه

مواظب خودتون باشین.هیچ کس مسئولیتی در این کشور نداره.پس خودتون مواظب خودتون باشید

خونه

این روزها به طرز عجیبی دچار استرس و اضطراب هستم.خونه کرمان رو گذاشتیم برای فروش تا توی تهران بتونیم یک خونه بخریم اما این کجا و آن کجا.دقیقا باید به همون اندازه بلکم بیشتر روش بزاریم تا بتونیم یک پنجاه متری توی یک محله معمولی بخریم.در واقع باید ماشین طلا و هر انچه داریم رو بدیم به اضافه یک وام سنگین بانکی.

خیلی دو دل هستم نمیدونم باید چیکار کرد .از طرفی شنیدم بعد از عید قیمت ها وحشتناک میره بالا و قرارداد اجارمون هم رو به اتمامه .از طرفی با این پول کاری نمیشه کرد حتی فرصت فروش و دنبال خونه گشتن رو هم در حال حاضر با توجه به پایان ترم بودن زبان ندارم.

خونه کرمانمون یک خونه ۹۰ متری فول امکانات هست در یک محله فوق العاده خوب.اما مبلغی که قیمت میخوره واقعا با توجه به تهران ناچیزه.

هیچ وقت به اندازه الان آرزوی خونه دار شدن نداشتم حتی وقتی چند سال مستاجر بودم.اما تهران و تورم وحشتناکش منو واقعا ترسونده.

خدایا خودت به همه مستاجرا کمک کن.

چند روزی رفتیم کرمان ولایت همسر.سری هم به دخترکم زدیم بعد از چند ماه.

I am very busy these days

این روزها انقدر سرم شلوغه که نمیفههم صبحم کی شب میشه. 

دیروز انقدر از این طرف به اون طرف رفتم که دیگه نایی برام نمونده بود.تازه از ساعت ۶ بعدازظهر هم رفتم کلاس زبان تا ۹ شب و رسیدم خونه ساعت یک ربع به ده بود شام خوردیم و خوابیدیم.

دو روز در هفته باید برم کلاس زبان که خیلی خسته کننده میشه نه اینکه کلاسش بد باشه نه،اما وقتی که برای غذا درست کردن فرداش نداری و استراحتی که عملا اون روز نداری باعث میشه منتظر دو روز اخر هفته باشی تا کمی استراحت کنی.

ولی با تمام این شلوغی ها و خستگی ها باز هم اینها بهتر از بیکاری و هزار فکر و خیال و مریضیه که توی بیکاری به سراغت میاد

دیروز گوشیم نشون میداد که ده کیلومتر پیاده روی داشتم.باورم نمیشد.


خاطرات بخش جدایی ناپذیر زندگیست

خاطراتی هستن که با هیچ چیزی از ذهن آدم پاک نمیشن.حتی گذر زمان هم که دوای همه دردهاست نمیتونه مرهمی باشه براش.

چهار سال و نه ماه و بیست و هشت روز گذشته اما درد ما کم نشده فقط وانمود میکنیم که همه چیز عادی است.

این روزها عجیب یاد زمستون 93 میوفتم دقیقا همین روزها بود که راهی بیمارستان شدیم.امروز لحظه ای چشمان قشنگش از جلوی چشمم کنار نمی رفت.یا  معصومیتش.....

اون روز هم برف میبارید......

شاهکار

مسئول مرگ تمام مسافران هواپیما تمام آدم هایی هستند که شعار انتقام سر دادن