| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
چند وقتی یعنی درستش از وقتی که میرم سرکار حس میکنم از خیلی چیزا عقبم دلم میخاد همزمان درس هم بخونم کلاس زبان رو هم که شده شاخ غول بشکنم و در انتها کلاس رقص هم برم یعنی میشه پنج شنبه و جمعه اینا رو انجام داد.
حس میکن اینا کارهایی بود که باید خیلی وقت پیش انجام میشد نه در سی و پنج سالگی.به ار حال یک حس عقب موندگی دارم از کی و از چی نمیدونم
راستی اولین حقوقم رو هم گرفتم گرچه اونقدر زیاد نبود اما برام پر از حس خوب بود.روزی که چکش رو گرفتم کلی نگاهش کردم و لبخند زدم.به بیستم ماه هم نرسیده تموم شد.البته به عنوان اولین حقوق به عزیزانم هدیه هایی دادم.
راستش تصمیم گرفتم سبک نوشتنم رو تغییر بدم.بیشتر موضوعی بنویسم تا در مورد زندگی روزمره
حقیقتش از طرز نوشتن خودم خوشم نمیاد و وقتی بعضی وبلاگ ها رو میخونم حسرت میخورم که چرا من نمیتونم تا این حد خوب بنویسم
تغییر نوشتن میدهیم باشد که رستگار شویم
چند شب پیش اتاق خوابمون سرد بود با همسر رفتیم زیر پتو و شروع کردم به خیالبافی.گفتم فکر کن الان توی یک کلبه هستیم وسط جنگل و از شدت سرما رفتیم زیر کرسی.حتی به همسر میگفتم برای ناهار فردا ماهی کبابی روی ذغال درست کنیم و کلی حس و حال خوب پیدا کردیم.خلاصه که همسر کلی به این کارهای من خندید.فردا شب اما رادیات اتاق روشن بود و دیگه خبری از سرما نبود به همسر میگم اخه برای چی اتاق رو گرم کردی الان دیگه نمیشه رفت تو کلبه....
۱_امتحان کنید خیالبافی ها خیلی برای ادم خوبن به همون اندازه واقعیت ها.
۲_ممکن مردان مسخره کنن ولی شما ادامه بدید
ارزو دارم چند روز توی بهار و چند روزی هم پاییز برم توز یک کلبه توی دل جنگل.اخ عجیب میچسبه
روزهایی کاری این طوری میگذرن که ۷ صبح از خواب بیدار میشم یکم جمع و جور و صبحانه یک ربع به هشت از خونه میام بیرون .
تا ۵ که سرکارم و تا برسم خونه حدودای ۶ میشه.یکم استراحت چند دقیقه ای و بعد درست کردن شام و ناهار فردا و ساعت ده و نیم یازده هم که دیگه رسما بیهوش میشیم.همسر هم گاهی روزها خونه کار میکنه بعضی روزها هم میره شرکت.از دیروز هم نمایشگاه هست که باعث شده امروز هم که جمعه هست بره.
خداروشکر خوبه .راضیم وقتی توی خونه بودم اصلا وقت آزاد نداشتم و مدام در حال کار تراشیدن برای خودم بودم اما الان یاد گرفتم زمانم رو مدیریت کنم و کمتر کارای بیهوده انجام بدم
یک موضوعی خیلی رو اعصابمه باید بیام یک پست براش بنویسم
هیچ وقت هیچ وقت زود ازدواج نکنید و یا دختر هاتون رو زود شوهر.
غلط ترین کار ممکنه
اعصابم خورده و دلم یک بغل و گریه حسابی میخاد