parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

شربت های بهشتی

می دونم شاید یکم دیر شده باشه اما بازم پیدا میشه

لذت درست کردن و نوشیدن شربت شاه توت و توت فرنگی رو توی این روزها از دست ندین .مزه بهشت میدن

مرض کم صحبتی

دلم میخاد چند روزی با فراق بال و اسایش خاطر برم  شهرمون .از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان دلم میخاد تنها برم و با ارامش خاطر ساعتها با خواهر و مامان و داداش جان صحبت کنم.

دچار مرض کم صحبتی شدم این در حالی هست که همسر پایه صحبت کردنه و تو خونه ما من کم صحبت ترم . اما من دلم صحبت هایی از جنس زنانه میخاد.


تعطیلات

سعی کردیم این تعطیلات به اضافه یک روز که خودم مرخصی گرفته بودم رو به کارهای عقب افتاده و پیاده روی اختصاص بدیم

خوب و مفید بود ولی هر بار که از خونه رفتیم بیرون از گرما در حال ذوب شدن بودیم حتی شبا.

بعدازظهر 5 شنبه وسایلمون رو خیلی سبک و ساده برداشتیم و رفتیم پارک  اب و اتش اون هم پیاده البته یک مقدار راه رو با بی ارتی رفتیم و بقیش حدود 10کیلومتر پیاده اما برگشتن از خستگی و گرما هلاک شده بودیم.

1-دلم اسکوتر برقی میخاد که سوارش بشم برم سرکار ولی مگه تو این کشور میشه؟؟ حالا که نمیشه دلم یک ماشین میخاد

2-به نظر من راننده تاکسی ها خوش اخلاق ترین قشر در تهرانن .با وجود گرمای هوا و ترافیک اما انرژی که اغلبشون با کلماتی مثل روز خوبی داشته باشین و یا کلمات دیگه  میگن تا ساعتها در ادم جاری هست. 

3-چقدر هوا گرمه خدایا شعله رو یکم کمش کن 

4-چدن های گازمون رو با لوله باز کن صاف شستم البته با احتیاط فراوان و با دستکش نتیجه؟ عاالی شد تمیز تمیز

به بهانه هجدهمین سالگرد

دوم دبیرستان بودم سال 78 که خاله و پسرخاله (همسر فعلی) اومده بودن خونه ما .سالگرد فوت مامان بزرگ بود و دیگه خاله جایی نداشت و اومده بودن خونه ما.

به خاطر بعد مسافرت خیلی کم پسرخاله ها رو میدیدیم.اما این بار پسرخاله اومد و برام نامه ای نوشت و ابراز عشق کرد.گرچه قبل از اون هم از نگاه ها و رفتارش میشد فهمید اما الان دیگه رسما اعلامش کرده بود.

بعدها از ترس خوندن اون نامه توسط خواهر ها پاره ش کردم .من هم در جواب اون نامه، نامه ای دادم  به همسر و در اون  ابراز علاقه متقابل  کردم.هنوز سندش موجوده

یادمه چقدر تیپ همسر که تازه سال دوم دانشگاه رو می گذروند برام جذب بود شلوار لی یخی که تازه مد شده بود و یک تیشرت زیبا.

اون سال گذشت یکی دوبار دیگه هم خانواده خاله اومدن پیش ما  و من بیشتر فراری بودم از نگاه های پسرخاله.

تا اینکه زمان ازدواج برادرشوهر ما رفتیم کرمان...

بعداز عروسی همسر وقتی که توی حیاط خونشون تنها بودم کادویی به من داد که پایبند بشم یک رینگ طلا که اون سالها مد بود و الان دوباره(8 هزار تومن خریده بود) .کلی با کادوش حال کردم الان هم ازش گله میکنم چرا زانو نزدی و اون طوری انگشتر رو بهم ندادی ایشون هم میفرمایند چرا شما نمیپوشیدی

خلاصه موبایلی نبود که بشه دور از چشم بقیه صحبت کرد و عشق رد و بدل کرد لانگ دیستنس هم بودیم .

تا آذر 82 که پسرخاله جان رسما اومد خواستگاری. هنوز 3 ،4 ماهی از سربازیش مونده بود و ریالی پول نداشت اما جنمش رو داشت هوش و پشتکارش رو هم داشت.بهش اعتماد کردم. سالها کاشتیم و اینروزها برداشت می کنیم.

25 تیر سال 84 هم رسما ازدواج کردیم.

زندگیمون مثل تمام زندگی ها بالا و پایین زیاد داشت.

3 بار شهر زندگیمون رو عوض کردیم بچه دار شدیم و سه سالی بابت مشکلات ژنتیکی فرزندمون روزها و ساعتها در بیمارستان و مطب دکترها و ازمایشگاه ها گذروندیم .تمام این مکان ها ما رو میشناختن. و در اخر ثمره ازدواجمون رو از دست  دادیم.

اما بلند شدیم گرچه خمیده گرچه زخم خورده اما سعی کردیم نشون بدیم سرپا هستیم.



فیلم

فیلم کفرناحوم رو حتما حتما ببینید عاالی و پرمحتوا