دیشب و امشب گوشه ای از سریال پدر رو دیدم...چقدر با روح و روان یک سری پدر و مادر که جوونشون رو از دست دادن بازی میکنن..اونا خودشون با یک تلنگر به هم میریزن احتیاجی به این جور به تصویر کشیدنش نبود.تصور این که یک پدر با دیدن این صحنه ها یاد پسر از دست دادش بیفته دل ادم رو کباب میکنه
*منظورم اصلا خودم نبودم درد این من در مقابل این پدر و مادرها هیچه
یک گروه کوهنوردی هست که برادر جان به همراه چند تا از دوستان بعضی از جمعه ها میرن کوهنوردی و جنگل نوردی و از اونجا که زادگاه من دو سه تا جنگل بکر و دست نخورده همراه با ابشارهای فراوان که حتی در این جنگل ها خرس هم زندگی میکنن و جز گروه های وارد بقیه افراد بدون تجهیزات نمیتونن بیشتر قسمت های این جنگل ها رو برن و وقتی ماها برای پیک نیک میریم به همین اوایل جنگل بسنده میکنیم.
دیروز هم داداش جان رفته بودن یکی از همین جنگل ها و معمولا ماشین ها رو در ابتدای جنگل میزارن و خودشون از صبح پیاده روی میکنن داخل جنگل و صبحانه و ناهار هم در بین مسیر میخورن و برمیگردن که معمولا تا 7 شب بیشتر طول نمیکشه چون بعد از اون هوا تاریک میشه و خطرناک هست.درباره این جنگل ها همین رو بگم که دوسال پیش مرداد ماه که ما با کلی مهمون رفته بودیم برف میبارید و کلی مه بود و هوا بسیار سرد.باورکردنی نبود وسط تابستون
اما دیروز در بین مسیر یکی از افراد گروه پاش لیز میخوره و میوفته داخل دره.از اونجایی که دره اش صخره ای بوده دوستانش نمیتونستن کمکش کنن و چون موبایل انتن نمیداده مجبور بودن چند نفری یک مقدار پیاده روی کنن برسن به جایی تا بتونن با 115 تماس بگیرن وقتی این اتفاق میوفته ساعت 4 بعد از ظهر بوده و تا امبولانس برسه دوساعتی طول میکشه.البته خدا روشکر مشکل خاصی اون فرد پیدا نکرده بوده و فقط از ناحیه پا دچار شکستگی شده بوده و خدا رو هزاران بار شکر سرش به جایی نخورده بوده ولی نمیتونسته هیچ حرکتی کنه.بعد از رسیدن امبولانس اونها هم نتونسته بودن کاری انجام بدن و از دره بیارنش بالا.دویاره با امداد کوهستان تماس میگرن و تا اونها هم بیان دو سه ساعتی طول میکشه چون هم از شهر دوره و هم اینکه باید مقداری پیاده روی میکردن تا به اونجا برسن.خلاصه اینکه ساعت دو سه نصف شب میتونن اون پسر بیچاره رو از دره بیارن بیرون و با برانکارد تا ماشین ببرن.برادر میگفت انقدر بد مسیر بوده که هر چند دقیقه یکبار افرادی که برانکارد رو میگرفتن جابجا میشدن.چون واقعا خسته کننده بود.خداروشکر بالاخره تونستن جوون بیچاره رو به بیمارستان برسونن و امروز باید پاش عمل بشه.امیدوارم که مشکل خاصی نداشته باشه و زود زود خوب بشه چون در شهر ما غریبن و هیچ کس رو ندارن و همسرش هم برای مسابقات در شیراز بوده و الان برادر پیش اون فرد هست به همراه مسئول گروه
خلاصه که مامان میگفت تا 4-5 صبح که داداش رسید مردیم و زنده شدیم که مبادا اتفاقای بدتری افتاده باشه.در عین حال که اینجاها کلی بهت روحیه میده و جاهای بکر رو میبینی ولی واقعا واقعا خطرناک هستن
مواظب خودتون باشید و برای اون پسر جوون دعا کنید زود روبراه بشه.
ممنون
بعدا نوشت:متاسفانه اعزام شد به مشهد.چون اونجا نتونسته بودن عملش کنن
معمولا توی این یک سال اخیر هر وقت کرمانشاه زلزله میاد دقیقا چند ساعت بعدش نوبت کرمانه...من که حدس زدم یک گسل هست که یک سرش اینجاست و یک سر دیگش کرمانشاست.دیروز که اخبار اعلام کرد کرمانشاه دوباره لرزیده به همسر گفتم اماده باش که بعدش اینجاست.شب خواب بودیم ساعت یک و خورده ای بود که دیدیم تخت داره میلرزه اولش کم بود اما به محض اینکه بیدار شدیم شدت گفت و کل خونه شروع کرد به لرزیدن همزمان صدای جیغ و فریاد هم از توی کوچه شنیده میشد.میخاستیم لباس بپوشیم بریم بیرون که خداروشکر تموم شد.اما توی اوج خواب شوک بدی بود وقتی اومدیم توی هال در اپارتمانمون باز بود یعنی فکر کنید چارچوب تکون خورده بود و باعث شده در باز بشه همسر میکفت بریم توی پارک بخوابیم اما بی فایده بود تمام همسایه ها توی کوچه بودن و همه ماشیناشون رو از داخل پارکینگ دراورده بودن.اما ما دوباره برگشتیم به رخت خواب چون کاری نمیشه کرد.صبح وقتی بیدار شدم و سراغ یخچال رفتیم نصف پارچ شیر داخل یخچال چپه شده بود نه اینکه پارچ کج شده باشه نه فقط اون قدر تکون خورده بوده که از سرش ریخته بودن .امروز مشغول تمیز کردن یخچال بودم.انگار بلاها و دردها توی ایران تموم شدنی نیست.قدرتش پنج و هشت دهم ریشتر بود که خدایی شدید بود نمیدونم جایی خراب شده یا نه...
اینم از فاصله مرگ و زندگی
یادمه وقتی بچه دار شده بودیم و همسر شیرین زبونی و شیرین کاری های دخترک رو میدید دایم میگفت اگه میدونستم بچه داشتن انقدر شیرین زودتر اقدام میکردیم.اخه وقتی رونیا به دنیا اومد مصادف بود با هفتمین سالگرد ازدواجمون یعنی در واقع شش سال ما خودمون بچه نمیخاستیم و دوست داشتیم وقتی همه چی اوکی شد اونوقت منتظرش باشیم.اما خبر از بازی های سرنوشت نداشتیم..وقتی هم رونیا دو سالش شد همسر میگفت یک دونه دیگه نمیخای حالا نمیدونم شوخی میکرد یا میخاست ببینه نظر من چیه که من هم دائم میگفتم حالا بزار رونیا بره کلاس اول.البته که حرفم همین طوری بود و هیچ پایه ای نداشت و من فقط به خاطر بیماری دخترم و اون توجه ای که باید صرفش میکردم و دست تنها بودن نه میاوردم...اما امسال دخترک باید میرفت کلاس اول و در رویاهای من داره میره و جالب اینکه در این زمان ما داریم دوباره به داشتن فرزند فکر میکنیم..
امروز با همسر دوباره کیک تولدش رو دادیم به همسن و سالاش و از خدا خواستم به جای من و باباش براش تولد بگیره.جالب اینکه این حس رو وقتی رفتم سرمزار داشتم .
عزیز دلم تولدت مبارک.فرشته کوچولوی من روزت هم مبارک .میدونم که عاشق حرم حضرت معصومه بودی هیچ وقت یادم نمیره اون چادر پوشیدنت توی حرم و اون سلامی که به تقلید از بقیه دادی و چند نفری دیدن و ازت عکس گرفتن...
خدایا مواظب رونی من باش اون تموم دنیامون بود
اول از همه شرمنده ام و عذر خواهی میکنم از خوانندگان وبلاگم بابت بیخبری
همیشه ناراحت میشدم از وبلاگ نویسانی که میرفتن و دیگه خبری ازشون نبود یا حداقل چند وقتی نبود و ادم هزار تا فکر با خودش میکرد که شاید اتفاقی براش افتاده اما بعد از چند وقت میومد و میگفت من برگشتم..حالا شده حکایت خودم البته نه اینکه نخوام بنویسم نه درگیر بودم
یکی دو هفته قبل همسر همش میگفت من اراک و ارومیه کار دارم بیا با هم با ماشین خودمون بریم اول میریم پیش خانواده ت بعدش من میرم کارام رو انجام میدم و برمیگردم و دوباره برمیگردیم خونمون تا اینکه شنبه هفته پیش زنگ زد که فردا یکشنبه بریم دوشنبه هم که تعطیل بود گفتم اوکی البته من کار داشتم و بیرون بودم نیم ساعت بعدش زنگید که امروز بریم گفتم ساعت چند گفت دو سه ساعت دیگه ..ساعت 11 بود.گفتم بریم من که دیگه عادت کردم که برای مسافرت هام برنامه ریزی نکنم این بار هم روش.خلاصه اژانس گرفتم چند جا کار داشتم یکسری وسایل باید میخریدم برای خانواده مخصوصا الان که با ماشین میرفتیم تا 12 بیرون بودم و سریع اومدم خونه به سرعت وسایل سفر با ماشین و یکسری رخت خواب و وسایل همسر که باید این دو جا میرفت رو جمع کردم و ناهار درستیدم و همسر اومد ناهار خورد و گفت یک چرتی بزنم منم وسایل رو داخل ماشین گذاشتم و دوش گرفتم و اماده رفتن شدیم حدود 4 حرکت کردیم شب رسیدیم یزد و توی چادر خوابیدیم.عاشق اینم که توی چادر بخابی و غذا استمبلی درست کنی البته توی گرما خیلی سخته میدونم ولی برای یکی دو روز رو دوست دارم. اما ما فقط شب رو خوابیدیم و غذا هم ماکارانی ظهر رو خوردیم فردا صبح هم کله صبح بیدار شدیم و ادامه مسیر دادیم .برای صبحانه هم یک جا نگه داشتیم و املت درست کردم و خوردیم جاتون خالی....و حدود ساعت 1 ظهر رسیدیم منزل پدری
فردا شبش هم همسر رفت دنبال کاراش. خیلی خوب بود خداروشکر مخصوصا اینکه من ماشین داشتم خیلی میرفتیم بیرون و حسابی خوب بود چند دفعه ای هم میرفتیم سرساختمان خدارو هزاران بار شکر مراحل پایانی هست البته پدر کلی بدهی داره که ان شاالله بتونه کم کم پرداخت کنه.یکی از خواهر ها هم خیلی بهش کمک کرده البته بابا به عنوان قرض ازش گرفته.
داداشی هم که کلا همه کاره ساختمان بوده امسال درسش تموم شد و دنبال کارای سربازیش هست.یک دونه داداشه و اخری و عزیز دردونه برای هممون خیلی خیلی سخته سربازی رفتنش مخصوصا برای بابام که خیلی از کارهاش رو انجام میداده گرچه به زون نمیاره.
دیروز صبح هم حرکت کردیم خیلی از مسیر رو من نشستم و رانندگی کردم این باعث شد همسر مثل همیشه خیلی خسته نشه.
خداروشکر خیلی چسبید و سفر خوبی بود اما هوا به شدت گرم بود اونم توی شهر من که بی سابقه بود کلی هم هر روز قطعی برق بود و این کلافه کننده بود
راستی اونجا که بودم اصلا حواسم به معده نبود و خداروشکر روبراه شده.کاش کمتر حرص و جوش این زندگی رو بخوریم.توی اون روزهایی که به قول دکتر معدم خراب بود ارزو داشتم یک بار دیگه طعم حس گرسنگی رو بچشم .شاید باور کردنی نباشه اگر یک روز هم چیزی نمیخوردم اصلا احساس گرسنگی نمیکردم بیحال میشدم و کلا شکمم قار و قور میکرد ولی از اون احساس قشنگ گشنگی خبری نبود.گاهی چیزهایی داریم که خیلی خیلی بزرگن اما چون جز روزمرگی هامون شده نعمت به حسابشون نمیاریم
**تیر ماه همیشه برای من یک حس و حال عجیب داره... سال 84 تیرماه من و همسری ازدواج کردیم. سال 86 درست همین روزا عمره دانشجویی رفته بودم چیزی که برام مثل خواب و خیال بود. در اوج بی پولی و بین اون همه دانشجو اسمم در بیاد. و سال 91 تیرماه دردونه بهشتی من به دنیا اومد.فردا 25 تیر روز تولد یکی یکدونمونه و همچنین سیزدهمین سالگرد ازدواجمون
یکی دو تا پست قبل نوشته بودم که دخترم باید امسال میرفت پیش دبستانی چون متولد 91 بود و تا الان 6 سالش میشه اما وقتی فهمیدم که نوه دایی که از قضا همبازی دخترک هم بود و کلی باهم عکس دارن و متولد 92 هست امسال میره پیش دبستانی و چقدر هم بزرگ شده بود فهمیدم که دخترک من امسال کلاس اولیه
***برای همدیگه دعا کنیم