parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

برگشتن از تعطیلات

خوب تعطیلات تموم شد و سال جدید آغاز شد و داره ماه اولش هم تموم میشه به همین سرعت

عید خوب بود درکنار خانواده مخصوصا از اونجا که همسر هم اومد بهتر هم شد تقریبا 7 فروردین بود که در یک اقدام سورپرایزانه که از همسر معمولا بعیده اومد در حالیکه من فکر میکردم فرداش بیاد.کلا به مهمونی رفتن و مهمون داشتن گذشت .یکم قسمت مهمونی رفتنش سخت بود چون پدر خیلی خیلی سختشه مهمونی رفتن و کلا خونه بودن رو ترجیح میده.حتی قدیم تر ها که پیش من میومد شب قبلش حرکت میکرد تقریبا نزدیک ظهر خونه ما بود و بعدازظهر دوباره این همه راه رو برمیگشت.میدونستم که سخته براش اینجا دیگه خیلی اصرارش نمیکردم با وجودی که خیلی نگران بودم توی جاده خوابش نبرده.

این قضیه مهمونی نیومدنش هم باعث تکدر خاطر مادر گرامی میشد و گاهی کاممون رو تلخ میکرد.اما خوب و خوش گذشت و جاتون خالی

13 به در هم با خانواده عمو اینا جایی رفتیم که بهش قطار زرشک میگفتن به خاطر داشتن درخت زرشک فراوون.اون هم خوب بود.

از بس هوا متغیر بود .من و همسر سرماخوردیم و چند روز درگیرش بودیم .اما به نسبت سال های دور خیلی هوا گرم شده بود و بی ابی و گرما رو میشد کاملا حس کرد.خدا به دادمون برسه.

هر روز تقریبا میرفتیم سر ساختمون نیمه کاره پدر و از ته دل دعا میکردیم زودتر تموم بشه و بابا بتونه از پس این همه قرض بر بیاد اما اتفاق خوبی که افتاد این بود که از همسر خواستم یک مقدار پول به بابا قرض بده و اون هم با جون و دل قبول کرد و دادیم بابا هم خیلی خوشحال شد و از اون بیشتر من به خاطر داشتن همسر مهربون و برداشتن یک ذره فشار از روی دوش پدر.راستش بابای من توی خونه خریدنمون ماشین خریدن کمکمون کرده بود و حتی وقتی دخترکم بیمارستان بود به بهانه های مختلف به من پول میداد و به مامانم گفته بود میخام دغدغه پول دیگه نداشته باشن حداقل.حالا فکر کنم وقتش بود.

**دو سه روز اخر هم دچار معده درد شدم که خیلی ناراحت کننده بود مخصوصا اینکه نباید بزاری بفهمن چون از محبت زیاد بیچارت میکنن.امروز نوبت دکتر دارم برم ببینم چمه.

**راستی دوستان جواب ازمایش همسر هم اومد و اون ژن معیوب لعنتی تایید شد.البته هنوز با دکترمون صحبت نکردم.باید ببینم اون چی میگه و مرحله بعدی چیه


جمعه گذشته هم با همسر برگشتیم و فعلا در حال راست و ریس کردن اوضاع خونه و یخچال و ...هستم.یک چیزی بگم ما امسال اجیل و تخمه هنوز نخریدیم ولی این روزهاست که مادرشوهر اینا بیان باید برم بخرم

ایام به کامتون

اخرین پست سال 96

از روز 4 شنبه اومدم پیش خانوادهو همسر قراره سوم چهارم فروردین بیاد شاید هم دیرتر...اینجا همگی به نوعی درگیر ساختمان سازی هستن مخصوصا خان داداش.به مرجله کاشی و سرامیک . گچ رسیده اما هنوز خیلی مونده تا تکمیل بشه.

خبر خاص دیگه ای نیست.قبل از اینکه بیام  سه شنبه گل خریدم و بردم برای دخترم.یکم سنگ مزارش رو تمیز کردم و ازش خداحافظی کردم و عذر خواهی بابت اینکه سومین سالگرد آسمونی شدنش کنارش نیستم.سه سال گذشت هنوز باور ندارم و باور نمیکنم.چون برام زنده ست وقتی هر شب تو خواب میبینمش.چند روز پیش خواب میدیدم داره قران میخونه.از تعجب شاخ دراورده بودم که اخه چجوری بلده.

و در پایان

سال خیلی خیلی خوبی رو برای همه دوستان وبلاگی از جمله خاله ریزه عزیزم و اسما و باران عزیز و بقیه دوستان ارزومیکنم دوستانی که لحظات سخت امسال در کنارم بودن و همیشه برام آرزوهای قشنگ قشنگ داشتن.برای همتون سلامتی و دل خوش آرزو میکنم و امیدوارم به تمام آرزوهاتون برسید

عید همتون مبارک در پناه حق

قبول دارید روزگار اصلا قشنگ نیست این که زندگی زیباست و این چرت و پرت ها هم فقط حرفه .چرا لحظات قشنگ هم داره زندگی اما همون لحظه هست و ماندگاری غم اونقدر زیاده که ادم هر چقدر تلاش میکنه نمیونه ازش دور بشه...نمیدونم فلسفه خدا از افرینش این جهان چی بوده.هر طرف نگاه میکنه زندگی هر کسی رو میبینی بالاخره چیزی داره که باعث بشه حال خوبی نداشته باشه..یک جا درد یک جا مریضی یک جا خیانت یک جا طلاق و..................

#خیلی سعی میکنم توی این هوای بهاری غمگین نباشم اما گاهی نمیشود که نمیشود....

#شاید هفته دیگه برم پیش خانواده برای فرار از این حال و هوا

#دوشنبه تولد پدرم بود بچه ها سنگ تموم براش گذاشته بودن و کیک و مهمونی و یک گوشی موبایل.میگفتن وقتی باز میکرده فکر نمیکرده موبایل باشه ولی وقتی دیده خیلی خوشحال شده و گفته این زیاد بود اینقدر خودتون رو اذیت نمیکردید..بابام گوشیش مشکل داشت و رمش پایین بود ولی به علت ساختمون سازی به خرید گوشی فکر نمیکرده و اینجوری کلی سورپرایز شده.خواهرها با عکس بهم حال و هواش رو گزارش میکردن از اون حجم خوشحالی گریه کردم..قبلش هم وقتی بهش زنگ زدم و تولدش رو تبریک گفتم..گفت ببخش بابا که همش تو زنگ میزنی و من نمیرسم بهت زنگ بزنم تا اخرش با بغض باهاش حرف زدم.

خلاصه که منتظر تلنگرم

#امروز قراره بریم یک جنگی که اقای ریوندی گذاشته اما اصلا حس و حالش نیست شاید  وسطش بلند شدم نمیدونم.

#و اینکه خونه تکونیم هم تموم شده خدا رو شکر امسال خیلی اذیت نشدم کابینت ها و سرامیک ها و کاشی ها رو با پودر لباس شویی و جوش شیرین شستم عالی بود حتما امتحان کنید

#فقط سخت ترین قسمتش تمیز کردن اتاق دخترک بود با کلی خاطره هایی که زنده میشدن گاهی خنده بر لبم میاورد و گاهی....

چشم من بیا منو یاری بکن/گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد/کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد/تا قیامت دل من گریه میخاد

#هم من هم همسر خریدامون رو کردیم.البته من تنهایی رفتم برای خودم خریدم کلی چیزای قشنگ هم خریدم .امسال خداروشکر اوضاع بازارها خوب به نظر میرسید.

#همسر دوچرخه خریده و روزها با دوچرخه میره سرکار.هم خوبه هم اینکه خطرناکه مخصوصا که باید از کمربندی رد بشه کاش کشور ما این فرهنگ رو ترویج بده و براش زیرساخت های لازم رو بزاره که با این کار نصف مشکلات مملکت حل میشه و خوبی دیگش اینه که  من هر روز ماشین دارم.اما کو حوصله بیرون رفتن تنهایی..در عرض این یک هفته فقط یک روز رفتم

الهی که توی این روزهای پراز جنب و جوش اومدن بهار دلای هممون بهاری بهاری باشه..واسه هم دعا کنیم

بعدا نوشت:رفتیم جنگ به معنای واقعی کلمه شاد و خنده دار بود عالی بود اصلا...فقط دعا میکردی زود تموم نشه.یکی دو ساعتی به غصه هات فکر نمیکنی

نمیدونم چرا

نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره خیلی هم حرف دارما.به زودی میام مینویسم

همه چیز از همه جا

این چند وقت روزهای خیلی شلوغی بودن یک هفته ای که همسر نبود و من بودم کلی وسیله تعمیری و کلی جاها که باید میرفتم یکیش بهزیستی بود برای اینکه ببینم چیزی از هزینه ازمایشمون رو میدن یانه .یکی دو هفته هست که دارم بالا و پایین میزنم کلی اشنا پیدا کردم ولی هنوز جوابی نگرفتم.فردا هم باید برم اگر اوکی شد که هیچ اگر نشه دیگه باید قیدش رو زد مثلا اسم این بخش از بهزیستی بخش ژنتیک و پیشگیری از بیماری های مادرزادی هست ولی عملا فقط دکوره

به خاطر همین کارها امسال یکم از خونه تکونی عقب افتادم که باید در این چند روز یکم جبران کنم

همسر هفته اول عید کشیک هست و مادرشوهر و خانواده میرن مسافرت و این یعنی اینکه هفته اول رو باید اینجا بمونیم تنهای تنها.قصد مسافرت هم نداریم مگر اینکه جور بشه بریم پیش خانواده.الان سه چهار سالی هست که عید اونجا نبودم. البته من موندن اینجا رو هم دوست دارم چون کرمان موقع عید مسافر زیاد داره و حال و هوای خیلی خوبی داره عیداش به علاوه اینکه هواش عالیه..البته الان هم کاملا هوا بهاری و دو سه روزی هست که دیگه خبری از بخاری و پالتو نیست و میشه قشنگ اومدن بهار رو حس کرد.

میخاستم این هفته برم پیش خانواده که به خاطر همین کارهای بهزیستی کنسل شد.

راستی جواب ازمایش من هم اومد ژن بیماری دخترکم مشخص شد و این یعنی بیماریش قطعا ژنتیکی بوده.الان باید روی خون همسر ازمایش کنن که جواب قطعی بدن اون هم یک ماهی طول میکشه....خیلی غم انگیزه وقتی فکر میکنی که من باید این ژن رو از مامانم به ارث برده باشم همسر هم همزمان از مامانش گرفته باشه اون وقت از هر دو ژنی که من دارم ژن معیوب و از هر دو ژن که همسر داشته ژن معیوبش به دخترک نازم برسه و باعث بیماریش بشه خیلی پیچیده و عجیب و غریبه ..با احتمال 25 درصد بیماری اون هم در بچه اول رخ بده

جوابش از خیلی از جهات کمکمون کرد اینکه دیگه نباید دایم به این فکر کنم که ممکنه من کاری کرده باشم که رونیام اینجوری شده باشه همش فکر میکردم شاید ندونسته قرصی خوردم شاید جایی رفتم شاید برای مایکروفر بوده شاید برای سرماخوردگی بود که من داشتم و هزاران فکر دیگه

اما سخته اینکه فکر کنی این احتمال ممکنه در بارداری های بعدی و بعدی خدایی نکرده اتفاق بیفته و تو مدام مجبور باشی به سقط..........

فعلا منتظر جواب ازمایش همسریم بعد از اون باید به چند تا دکتر نشون بدم و نظرشون رو بپرسم تا ببینیم خدا چی میخاد.