parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

دزد نابکار

صبح جمعه شال و کلاه کردیم بریم دوچرخه سواری.تا رفتیم توی انباری دوچرخه رو برداریم دیدیم ای دل غافل در انباری بازه و دوچرخه نیست هیچ انباری رو باز نکرده بود الا انباری ما

دوچرخه ای که تازه یکماه بود خریده بودیم و باید بابتش یکسال قسط پرداخت کنیم.

لعنت بهت ای دزد نابکار که به مفت خوری عادت کردی

سرایدار

اگهی گذاشتم توی یک پلتفرم جهت استخدام سرایدار،یک ساعت اول بیشتر از ۲۰۰ نفر تماس گرفتن،طوری که با هر نفر صحبت میکردیم بعدی پشت خط بود

لعنت لعنت...

فقط دنبال یک جا برای زندگی هستن چند متر جا فقط...


ممنون از دوست عزیزی که پیام گذاشته بود.من نمیتونم اسم وبلاگم رو عوض کنم.سالهاست که با این عنوان مینویسم

AI

 جناب الف رفتن ماموریت جنوب کشور ،من هم اومدم دیارمون.برای اولین بار تنها و با ماشینمون اومدم .۵ ساعتی تو راه بودم  یکم استرس داشتم ولی کار خاصی نبود خوب بود.

مامان جان تازگی ها کار با گوگل رو یاد گرفتن و سرچ میکنن در یک حرکت براشون چت جی پی تی رو ریختم و حالا یک ربع هست که به سوالات تمام نشدنی ای آی پاسخ میدن و روشون نمیشه وسط مکالمه قطع کنن

جالب تر اینکه میگن چجوری به این سرعت پاسخ میده فکر کنم ضبط شده داره.کلا مکانیزم ای آی رو درک نمیکنن.

خدارو شکر بچه ندارم  تو پیری  و کند ذهنیم بهم بخنده

قبرستان ده لی

چند وقتی بود ماه واره تئاتر قبرستان دهلی رو تبلیغ میکرد برای جمعه شب بلیط خریدیم و رفتیم. وقتی وارد سالن شدیم یک نفر سفید پوش با صورتی خونی پرید جلومون و ما رو ترسوند این جزیی از نمایش بود برای همه تازه واردها انجام میدادن بخصوص خانم ها رو میترسوندن  سالن نمایش هم تاریک تاریک بود و اجازه موبایل روشن کردن نمیدادن و خودشون راهنمایی میکردن کجا بشینیم.خلاصه که نمایش شروع شد .کنسرت نمایش بود خواننده هم شهرام شکویی.

خوب بود حاشیه اش بیشتر از خود نمایش بود ولی قابل قبول بود و متفاوت.

محل نمایش هم ایران مال بود که جمعه شب عجیب شلوغ بود  ابنمای موزیکال هم کار میکرد و همه دست میزدن و میرقصیدن.

سوپرایز

امروز تولد جناب الف بود صبح رفتیم شرکت .نمیدونستم که اگر کیک بگیرم و سوپرایزش کنم جلوی همکاراش خوشحال میشه یانه

با مدیرعامل شرکت که از دوستان قدیمی هستیم و رابطه خیلی خوبی با من داره در میون گذاشتم به شدت استقبال کرد.

با مدیر اداری هم صحبت کردم  کلی خوشحال شد و گفت شما برو بخر ما میبریمش تو اتاق و چراغ ها رو خاموش میکنیم و ....

رفتم از شیرینی فروشی نزدیک شرکت یک کیک و شمع گرفتم رسیدم جلوی در زنگ زدم گفتم همسر رو ببرین تو اتاق تا ما سالن رو اماده کنیم. به بهانه ای جناب الف رو بردن تو اتاق و در رو بستن.سالن رو اماده کردیم نه اینکه کار خاصی بکنیم خلوت کردیم فقط. کیک و شمع رو روی میز گذاشتیم برق ها رو خاموش کردیم و اهنگ رو اماده کردیم.من رفتم داخل اتاق گفتم بچه ها کارت دارن بیا.با تعجب گفت چیکار دارن؟

اومد بیرون همه جا تاریک بود گفت برق ها رفته که ما اهنگ گذاشتیم و دست زدیم و تازه فهمید چی شده.

کلی خندید و دست زدیم و عکس گرفتیم اما  دیگه برای چاقو و بریدن و ... خیلی تمایل نشون نداد و ما هم اصرار نکردیم.

خوش گذشت به نظرم و جذاب بود.دستم درد نکنه