parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

امروز

با ب م باران صبح امروز به قدری خونمون لرزیده که همه همسایه ها اومدن پایین.طوری که فکر میکردن همین کوچه بغلی رو زدن.ما فاصله زیادی با محل مذکور داریم.

جمعه صبح مامان و خواهر ها رفتن .بعد از رفتنشون یکم گریه کردم و بلند شدم .کمی خونه تکونی و شستشو و جارو و لباس شستن که تا بعدازظهر ادامه داشت نمیدونم چرا حس میکردم جمعه شب روز موعوده.بعدازظهر رفتم سمت هفت حوض و کمی دور زدم تا زمان بگذره ساعت ۹ شب برگشتم خونه .باک ماشین پر بود حدود ۱۰ تا جا داشت ولی همه پمپ بنزین ها شلوغ بود نزدم و اومدم خونه.چند تا دبه پر اب کردم .به جناب همسر هم گفتم امشب خیلی احتمالش هست.خلاصه که شب خوابیدم و فردا رفتم سرکار.حدود ساعت ۱۰ بود که خواهر شوهر و جناب الف زنگ زدن و گفتن حمله شده من تا اون زمان نمیدونستم. با مدیرعامل و همکاران شبکه ها رو بررسی کردیم و بله...

شرکت تعطیل کرد ولی چون ماشین داشتم و ترافیک وحشتناک بود نرفتم خونه.تا ساعت ۱۲ که فکر میکردم اوضاع بهتر شده اما مسیر ۲۰ دقیقه ای تا خونه رو ۲ ساعت و نیم طول کشید .همه جا بهم ریخته بود همه خلاف میرفتن و بل بشویی بود رسیدم خونه باز هم دبه ها رو اب کردم پاوربانک و گوشی رو شارژ کردم .در همین حین هم با جناب الف صحبت میکردم که گفت بلیط قطار گرفته برای بعدازظهر و فرداش یعنی یکشنبه میرسه.

شب رو با هزار ترس و لرز خوابیدم هر از گاهی صدای انفجار میومد .چمدونها رو هم اماده کرده بودم که اگر شرایط بحرانی شد بریم .یکشنبه جناب الف اومد.گفت بریم سمت کرمان.راستش من دوست داشتم بمونم برای روز موعود. به نظرم جنگ ترسی نداشت اگر از صداش نترسی و تنها نباشی.من حتی باشگاه هم رفتم و انفجار سهروردی رو هم دیدم.با نظر جناب الف حدود ۵ بعدازظهر راه افتادیم و شب رو نایین خوابیدیم و صبح ادامه مسیر.

یک ساعتی هست کرمانیم.امیدوارم تا اخر هفته تموم بشه همه چیز و برگردیم.

گروه دوم مهمون ها هم رفتن و هنوز جناب الف برنگشتن. این چند روز خیلی خوب بود کلی رفتیم بیرون و فکر جنگ تا حدودی از ذهنم دور شده  بود.


بعدا نوشت:جن گ شروع شد

امادگی

چند تا کتاب سفارش دادم.چند تا فیلم و سریال دانلود کردم.دو سه تا باکس اب معدنی و یکم کنسرو برای روزهایی که نمیدونیم چی قراره بشه.چند شبی هست که جناب الف ماموریت رفته و من توی سالن می خوابم . سری دوم مهمون ها فردا میاین ولی من برای این مهمون ها لحظه شماری میکنم لازم نیست که بگم خانوادم هستن

البته اگر تا فردا اتفاق خاصی نیوفته .قبلنا برای یک سال بعد نمیتونستی برنامه بریزی الان برای یک ساعت بعد.

از اینکه کشور حال و هوای عید نداره بسیار ناراحتم .امیدوارم روزهای خوش به مردممون برگرده.

مواظب خودتون باشید.از مهربونی به همدیگه دریغ نکنید تو این روزها

پونیو

دوست عزیز و نادیده ام ، پونیو عزیز غمت بزرگ وسنگینه. برات صبر میخوام و برای ترب عزیز آرامش .