| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | |||||
| 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 |
| 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 |
| 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 |
| 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
| 31 |
امروز شرکت همسر اینا جلسه ای توجیحی داشتن برای وامی که قراره دریافت کنن هر چند که خیلی مبلغش ناچیزه اما گرفتنش در این اوضاع خوبه.
اما از اونجایی که همسر و بقیه نیروهای فنی شرکت تهران نیستن و مشغول اجرای پروژه،تنها گزینه ای که وجود داشت رفتن من به اون جلسه بود.
شما فکر کنید منی که اطلاعی از محصولات شرکتشون به علت تخصصی بودن ندارم و از همه مهمتر هنوز در جلسه ای شرکت نکرده بودم باید رفتن به این جلسه رو قبول میکردم.
از دیشب کلی استرس داشتم و شروع کردم رزومه شرکت رو خوندن و اطلاعات جمع کردن ولی مگه این استرسه میگذاشت کارم رو انجام بدم.هزار بار بابت قبول این کار خودم رو سرزنش کردم اما از طرفی به خودم گفتم اگر میخام که موفق بشم باید از یک جا شروع کنم و شاید اینجا شروعش باشه.
امروز ساعت 4 بعدازظهر جلسه شروع میشد و من ساعت۲ راه افتادم سه و نیم جلوی در مکان مورد نظر بودم که همسر زنگ زد که گفتن جلسه تا ده دقیقه دیگه شروع میشه.عملا من زودتر رفته بودم که کمی استرسم کم بشه که بی فایده بود.
اما بازم به موقع رسیدم رفتم داخل...
اول از شرکت پرسید و گفت درباره محصولتون توضیح بدید و قبل از همه من گفتم بهشون که دانش قوی در این زمینه ندارم و اعضای شرکت برای حضور در جلسه تهران نبودن.اما همه سوالاتی که پرسیدن رو من تونستم جواب بدم و بیشتر مربوط به خود شرکت بود چون اونها هم دانش تخصصی درباره محصول ما نداشتن.
اما بعد از اینکه جلسه تمام شد برای اولین بار به خودم افتخار کردم که تونستم این کار رو انجام بدم شاید از نظر خیلی ها کار مهمی نبوده اما همین که تونستم انجام بدم اون هم بدون ایراد اساسی برای من خیلی باارزش بود.
اینجا هم خاطرش رو نوشتم که برای همیشه یادم بمونه.
چقدر استرس ادم رو خسته میکنه به اندازه جابجا کردن یک کوه
امروز درست یک هفته هست که تنهام و همسر برای انجام پروژه ای راهی مشهد شده. اما دریغ از یک ساعت استراحت در دو روز اخر هفته
کلی کار عقب افتاده و نیمه تمام داشتم که باید انجام میشد به اضافه خرید سبزی و پاک کردن و خرد کردنش ،رنده کردن و خشک کردن برای دمنوش و یکسری کارهای اینچنینی.
اینطوری شد که ما به استراحتی نرسیدیم
فیلم outlander یا غریبه یکی از فیلم های محشری هست که تا حالا دیدم.انقدر نقش ها و بازی ها واقعی هست که با از دست دادن بچشون من و همسر زار زار گریه کردیم.
به شدت پیشنهاد میکنم فقط فیلم صحنه های زیادی داره
این روزها صحبت اول همه برنامه ها خبرها و همه ادم ها شده کرونا.
راستش وقتی میگن ویروس لعنتی یا ویروس منحوس خیلی حس خوبی به شخصه نمیگیرم .با تمام سختی ها و استرس ها ولی به نظرم طبیعت داره روند خودش رو طی مییکنه و این جور ویروس ها و بیماری ها در طبیعت عادی هست.
میشه یک نگاه دیگه هم به این ویروس داشت
مثلا باعث شد خیلی از تجملات مراسم عروسی و دور از جون همه عزا کنار گذاشته بشه و مردم با خیال راحت و بدون ترس از قضاوت دیگران هزینه زیاد این جور مراسم ها رو کنسل کنن
شاید حتی بعد از رفتن ویروس و برطرف شدن این بیماری این عادت در مردم ما نهادینه بشه و این جور هزینه های اضافی مهمونی های آنچنانی که هر روز با اسم جدید به فرهنگمون اضافه میشد(جشن بای بای پوشک،جشن تعیین جنسیت ،جشن طلاق و.....) دیگه به فراموشی سپرده بشه.
امیدوارم هممون از این روزها درسهای خوبی بگیریم و به زودی روزهای بهتر و قشنگ تری رو تجربه کنیم
عنوان پست نام یک کتاب بسیار زیباست که دلایل عقب ماندگی ایران رو با توجه به رفتار مردم توضیح میده قشنگ بررسی میکنه که عقب ماندگی ما نه مربوط به دینه نه موقعیت جغرافیایی نه نفت نه شاه و نه این حکومت بلکه تنها و تنها مردم هستن که دلیل عقب ماندگی ایران شدن.در واقع نوع رفتار و کردار مردم در مقابل حوادث و مشکلات این عقب ماندگی رو به وجود اورده.
نویسنده اوایل ازدواجش به آمریکا مهاجرت میکنه و تصمیم میگیره رفتار مردم اونجا رو کاملا بررسی کنه.
میگه یک روز میخاستم وارد اداره ای بشم سوار اسانسور شدم و هر چی کلید رو زدم در اسانسور بسته نشد ناچار پیاده شدم که از پله ها برم کاری که همه ما ایرانی ها در این مواقع انجام میدیم اما با خودم گفتم بزار ببینم یک امریکایی در این مواقع چیکار میکنه میگه دیدم یک نفر اومد سوار شد دید در بسته نمیشه اول کلیدای داخل رو بررسی کرد بعد پیاده شد کلیدی که اسانسور میاد توی اون طبقه رو چند بار زد و دوباره سوار اسانسور شد و در اسانسور بسته شد و حرکت کرد.بله کلید اسانسور گیر کرده بود و با یک حرکت کوچیک مشکل حل شد.
۲- میگفت یک روز که پیاده میومدم و قبلش بارون شدیدی اومده بود یک گودال پر از اب بود من این گودال رو دور زدم و مسیرم رو طولانی کردم برای اینکه از داخل آب نرم و خیس نشم.طبق معمول وایستادم تا ببینم یک آمریکایی چه میکنه میگفت دیدم که یک نفر اومد اول اروم پاش رو توی گودال گذاشت دید اصلا عمقی نداره با خیال راحت از داخلش رد شد.
۳-مورد سوم در مسیر برگشت به خونه جلوی درب یک خونه دیدم که علف های خشک باغچه اتش گرفته و شروع به سوختن کردن اول میخاستم سریع دور بشم که یک وقت صاحبخانه آتیش رو گردن من نیاندازه بعد دوباره احساس مسئولیت کردم و زنگ خونه رو زدم ولی کسی خونه نبود توی این فاصله یک نفر رو دیدم که که با کتابش در حال خاموش کردن اتیش بود بدون اینکه بخاد این مسئولیت رو گردن کس دیگه ای بندازه و منتظر باشه یکی دیگه کاری انجام بده خودش به راحتی خاموش کرد.
**ما ایرانی ها دنبال حل مشکل نیستیم دنبال دور زدن مشکلات هستیم دنبال اینیم که مسئولیت همه کارها رو بندازیم گردن بقیه