parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

خانه پدری

اومدم شهرمون تنها ،بدون همسر و در حالتی که همسر تهران.

بعد از حدود ۶ سال زندگی در تهران اولین بار این اتفاق میوفته که همسر تهران تنها باشه،زمانی که کرمان بودیم بارها اتفاق افتاده بود اما ایشون میرفت پیش خانوادش و خونه تنها نبود.البته این هفته قرار بود بره ماموریت که فعلا کنسل شده و نرفته .دیگه من هم بلیط داشتم و امدم.خواهر ها و برادر میرن سرکار و من و مامان معمولا خونه ایم.یکم حوصله ام سر رفته ولی استراحتش رو لازم داشتم.

پنج شنبه برمیگردم

آذر شیوا

فکر کنم هممون فیلم سلطان قلبها رو دیدیم خودم که بالای 20 بار دیدم و بارها هم موقع تماشا به همسر میگم همه پسرخاله ها قاپ این دخترخاله های بیچاره رو میدوزدن

ستاره سلطان قلبها بازیگریست به نام اذر شیوا که حداقل من اسمش رو کمتر شنیده بودم.

دیروز پادکست "رختکن بازنده ها " قسمت مرضیه برومند رو میشنیدم که از این بازیگر گفتن که چه داستان زندگی ای داشت.

 این بازیگر در دهه 20 تا 30 زندگیش کلی موفق بوده و بارها و بارها در فیلم های مختلف بازی کرده و مشهور بوده .اما یک دوره ای تصمیم میگیره در اعتراض به محتوای ابکی سریال ها که تماما لات بازی و ابگوشت خوری و... رو نشون میده، بازی نکنه.میره جلوی دانشگاه تهران و بساط میکنه و ادامس و غیره میفروشه.دانشجوها کلی ازش خرید میکنن و ازش میخوان ادامس ها و وسایلی که میخرن رو امضا کنه.خلاصه هیچ کس اعتراضش رو جدی نمیگیره و باعث میشه یکسری بهش انگ افسردگی بزنن و کلا از سینما محو بشه .از همسرش جدا میشه و با تنها دخترش راهی فرانسه میشه و اونجا کلا اسم و فامیلش رو عوض میکنه و دیگه هرگز فارسی صحبت نمیکنه و به نوعی میشه بازنده دوران.

پنج شنبه

تنهایی بیرون رفتن در پنج شنبه شب ها بدترین تجربه ای هست که من دارم. جرات نداری کنار خیابون وایستی بابت تاکسی. نگاه و بوق ها و توقف چندش اور بعضی ماشین ها....

اخه چقدر باید لو لول باشی اخه  از کنار خیابون ؟؟؟؟پس بهداشت و مریضی و  هزار تا مورد دیگه چی میشه؟؟

یک روزهایی روزهای ما و زندگی ما نیست و با شدت میوفتیم توی دره.تلاش و  انرژی زیادی برای بالا اومدن میخاد.دیروز برای ما از اون روزها بود. از اون روزهای سخت

تجربه خوب

دیروز همین جوری توی سایت برق من میگشتم تا ببینم ساعت خاموشی ها رو میتونم ببینم یا نه که گزینه تغییر مالکیت رو دیدم شروع کردم به پر کردن و بارگذاری مدارک تا کنتور به ناممون بشه و راحت تر باشیم. درخواستم کامل شد فرستادم که دیدم از اداره برق تماس گرفتن بابت درخواست.یک مشکلاتی داشت بابت اینکه خونه ما 3 دنگ 3 دنگ هست و باید هر دو سند بارگذاری می شد و یکسری کارهای دیگه.به قدری قشنگ و با حوصله راهنمایی کرد که یک لحظه باور کردم من ایران زندگی نمیکنم و الان مهاجرم در یک کشور دیگه اخه مگه میشه ؟؟ تا مراحل پایان کار رو توضیح داد. متنی که باید دستنویس نوشته بشه رو کامل و با طمانینه خوند و من نوشتم و حتی داخلیش رو داد بابت اینکه اگر مشکلی بودتماس بگیرم. امروز هم دوباره زنگ زد بابت باقی مراحل و پرداخت هزینه و تمام.

ای کاش تمام کارمندان ادارات دولتی مثل ایشون بودن.اقای روح الله زاده هر جا هستی دمت گرم و روزیت پر رونق.ممنون بابت حال خوبی که منتقل کردی