parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

گل سرسبد

وگل سرسبد این روزها مشاجره با همسره دعوا که نه قهر با همسره اونم برای موضوعی که باید در کتاب رکوردهای گینس ثبت بشه

سرما خوردگی

سرما خوردم چند روزه و همزمان دست و کتف چپم درد میکنه چند سال پیش تپش قلب داشتم و همین طور دست درد رفتم دکتر قلب که بعد از اکو و نوار قلب خداروشکر چیزی نبود میدونم مال اعصابه وقتی حواسم پرت میشه و فکر و خیال نمیکنم خبری از درد نیست اما به محض یاداوری دوباره دردا شروع میشه

امروز تصمیم گرفتم یکم الکی خوش باشم و روز خوبی رو شروع کنم بلکه کمی از دردها و اضطرابها کم بشه.

رفتیم و برگشتیم برادر رو رسوندیم 7-8 روزی در جوار خانواده بودیم همراه خانواده شوهر.عروسی رفتیم مهمونی رفتیم عصرانه دعوت شدیم جنگل رفتیم با هوای مه الود و ابری و نم نم بارون و جوجه کباب و چای زرشک و .....

اما همه اینها هم حالمون خوب نکرد و موقع برگشتن بابام بغلم کرد و گفت چرا اینقدر غم داری دخترم و من با حالت شاد ولی پر از بغض گفتم نه بابا حالم خوبه و تمام راه برگشت و این دو سه رو ز با باداوریش گریه میکنم میدونم یکی از دلایلش دوباره کلاس نرفتن و بیکار شدنمه اما به شدت غمگینم و تمام فکرم اتفاقات تلخی هست که فوبیای رخدادنشون رو دارم.

باید دوباره فکری به حال خودم کنم.

این چند روز انقدر خوابیدم که حد نداره 9 شب خوابم.از بس که وقتی پیش خانواده بودم استرس و اضطراب داشتم نمیدونم چرا ولی باعث میشد شبها درست نخوابم و کلی کمبود خواب داشتم.باید اونجا آروم باشم اما نمیدونم چرا نیستم.

رفتیم و برگشتیم برادر رو رسوندیم 7-8 روزی در جوار خانواده بودیم همراه خانواده شوهر.عروسی رفتیم مهمونی رفتیم عصرانه دعوت شدیم جنگل رفتیم با هوای مه الود و ابری و نم نم بارون و جوجه کباب و چای زرشک و .....

اما همه اینها هم حالمون خوب نکرد و موقع برگشتن بابام بغلم کرد و گفت چرا اینقدر غم داری دخترم و من با حالت شاد ولی پر از بغض گفتم نه بابا حالم خوبه و تمام راه برگشت و این دو سه رو ز با باداوریش گریه میکنم میدونم یکی از دلایلش دوباره کلاس نرفتن و بیکار شدنمه اما به شدت غمگینم و تمام فکرم اتفاقات تلخی هست که فوبیای رخدادنشون رو دارم.

باید دوباره فکری به حال خودم کنم.

این چند روز انقدر خوابیدم که حد نداره 9 شب خوابم.از بس که وقتی پیش خانواده بودم استرس و اضطراب داشتم نمیدونم چرا ولی باعث میشد شبها درست نخوابم و کلی کمبود خواب داشتم.باید اونجا آروم باشم اما نمیدونم چرا نیستم.

حرکت

تا یکی دو ساعت دیگه حرکت میکنیم.

برادرم کلی توی این چند وقت برام کار انجام داد.کشو درست کرد کابینت هام رو پبچ کاری کرد.در دستشویی خوب بسته نمیشد درست کرد.چند تا لامپ هم برای اشپزخونه و راهرو گرفت که عالی و پر نور شدهقابلمه های مسی م رو هم شست برق میزنه الان از تمیزی.دستش درد نکنه.الهی هر چی از خدا میخاد بهش بده .بی ریا برای همه کار میکنه.

حالا داریم میبریمش ب همراه خانواده شوهر...

وقتی برگردم جاش خیلی خالیه.صبح ها یک همدم داشتم باهاش صحبت کنم برم بیرون.بهش میگم من هر روز از صبح تا ظهر در حد دو سه دقیقه با مامان و با همسر صحبت میکنم نزدیک 7-8 ساعت صحبت نمیکنم و سکوت مطلقه خونمون

 دوباره رفتم تو فاز افسردگی