برای کم رنگ کردن خاطرات بد
1-از بین بردن تمام آثار بیرونی خاطرات بد مثلا فراموش کردن آن است. به طور مثال در صورتی که فرد از یک تصادف خاطره بدی دارد باید خودرویی که با ان تصادف کرده را بفروشد
لباس ها و لوازم را تعمیر کند و عکس ها را از بین ببرد. اگر این خاطره بد در ارتباط با فرد دیگری به وجود آمده باید تا حد ممکن از دیدار و گفت و گو با آن فرد خودداری شود
2-عدم پرورش افکار منفی است به گونه ای که نباید با یادآوری خاطرات بد ، آن ها را گسترش داد.
3-از راه های اهمیت ندادن به افکار منفی این است که فرد در مواقع هجوم آن ها به ذهن، سریع ذهن خود را متوقف کند و با ایجاد حالت تنبیه آمار ورود این افکار به ذهن را کاهش دهد.
4-با نوشتن آن خاطرات روی کاغذ و پررنگ کردن هر خاطره ای هر چند بد، نکات مثبت آن را در نظر گرفت. از جمله نکات مثبت هر خاطره بد می توان به هوشیاری، آگاهی ،تجربه و درس عبرت گرفتن برای دیگران اشاره کرد
5-از مهمترین کارها این است که افکار مثبت جایگزین افکار منفی شوند، این امر تمرکز قوی و تلاش مداوم فرد را می طلبد.
**امیدوارم به دردتون بخور باشه
امشب خواهر شوهر و مادرشوهر اومدن خونمون و یک تابلوی گل خوشگل اوردن و گفتن عکسهای رونیا رو جمع کن و به جاش این تابلو رو بزن و خودشون جمع کردن و تابلو جدید رو زدن...راستش بغض گلوم رو فشار میداد و اگه دسته خودم بود هرگز این کار رو نمیکردم اما همین که به فکرم بودن و برای ارامشم کاری کردن برام ارزش داشت...
اما دخترم یادت همیشه و همیشه درقلبم هست و هیچ چیز و هیچ کس جاش رو پر نمیکنه
هفته پیش همسر به عنوان فناور برتر استان انتخاب شد و رفتیم دانشگاه باهنر و تجلیل شد ازش و جایزه گرفت.اما یک چیز قشنگ اونجا دیدم که خواستم برای شما هم تعریف کنم
در سالیان دور یک زن و شوهری به نام اقای افضلی پور و خانم صبا به دلیل اینکه فرزندی نداشتن میخواستن دارایی شون رو صرف امور خیریه کنن که بعد از کمی پرس و جو متوجه میشوند که کرمان دانشگاه نداره و تصمیم میگیرند که در کرمان دانشگاه بسازند با وجود اینکه خودشون کرمانی نبودند.
و فقط وفقط اننتظار داشتن که یک اتاقی در جلوی درب دانشگاه با اونها داده بشه که به قول خودشون رفت و آمد فرزندانشون رو ببینن و در نهایت بعد از مرگشون اونها رو در سردر دانشگاه دفن کنن تا خاک پای کسانی باشن که در راه علم و دانش قدم برمیدارن اینها تنها وصیت اونها بود.اون زن و مرد پول ساخت دانشگاهی به اون عظمت رو میدن اما در نهایت به اون دو تا خواستشون نمیرسن و حراست اجازه دادن اتاق و بعد از مرگشون دفن اونها رو در دانشگاه نمیده و دانشگاه هم به نام فرد دیگری نام گذاری میشه.اما بعد از پایان ساخت دانشگاه وقتی که اون خانم و اقا برای سخنرانی امدند تمام دانشجویان براشون بلند شدن و ساعتها دست زدن و الان هم عکس هر دوشون با تابلو فرش در سالن امفی تاتر دانشگاه موجوده و همیشه در تمام مراسم ازشون اسم برده میشه و قدردانی میکنن.
اینها چیزهایی هست که به قول معروف باقیات صالحاته نه ساختن مسجدی که سالی یکبار هم مراسمی نداره
چقدر به حال اون زن و مرد غبطه خوردم و به اندیشه و روان پاکشون درود می فرستم.
فقط تنها کاری که کردن نامگذاری بیمارستانی در کرمان به اسمشون هست اما این اسم ها سالیان سال هست که برای مردم کرمان یاداوری بزرگ مرد و بزرگ زنی هست که عاشقانه وطنشون رو دوست داشتن
خدا رحمتشون کنه
خوب یک هفته ای همسر ماموریت بود و من هم کوچ کرده بودم منزل مادرشوهر
مهمونی دوستانه خواهر شوهر بود و بعدش هم شب یلدا
اما همچنان من دچار دست درد و دردهای شبه قلبی بودم و اضطراب و استرس فراوون که نمیدونم از کجا سرچشمه میگرفت.وقتی نبضم رو خواهر شوهر گرفت بالای 120 تا میزد و همونجا زدم زیر گریه تا کمی ارومتر شدم.خواهرشوهرم هم کلی برام گفت که چرا باخودتون اینکارا رو میکنید چرا عکس های رونیا رو جمع نمیکنی چرا عکسش دایم رو گوشیته همین ها باعث میشه ناخداگاه توی ذهنت باشه و نتونی اون درد و رنج ها رو فراموش کنی و خودش بک گراند گوشیم رو عوض کرد.
و این شد که مجبور شدم برم دکتر قلب بعد از کلی معاینه و فشارخون و بعدش هم اکو گفت که خداروشکر قلبت مشکلی نداره فقط افتادگی دریچه میترال که تقریبا خیلی از خانم ها دارن و این اضطراب و استرس مزید بر علت شده .خلاصه با کلی قرص ارامبخش برگشتم خونه و برگشتن همانا و نصف شدن دردها درست بعد از ویزیت همانا
خلاصه که بابت داشتن دوباره سلامتی شکر گزار خدا هستم.
همسر میگه من نمیدونم این استرس تو برای چی هست..خودم هم نمیدونم ولی مطمئنا گذشته بی تاثیر نیست .همیشه همسر میگه دوستام نصحیتم میکردن با دختر اول ازدواج نکن فرزند اول همیشه خیلی استرسی هستن.خخخخ..بهش میگم پس تو چرا گوشت بدهکار نبود و پاشنه در خونمون رو کنده بودی ..اونم میگه کی من؟ من خودم بیست تا خواستگار داشتم و با خنده تموم میشه
خلاصه که چند وقت یکباری با یکی از اعضای بدن در جنگیم تا صلح برقرار بشه
باید برم باشگاه ورزش خیلی خوبه.داداشم اون چند وقت که اینجا بود میگفت من نمیدونم که خانم ها چرا اصلا به فکر خودشون نیستن و تقریبا 99 درصدشون کاری با ورزش کردن ندارن نه برای خوش هیکل بودن به خاطر سلامتیتون ورزش کنید و کلی به مامانم گیر میده که ورزش کن وزن کم کن. دیدم راست میگه
یک کار خوب دیگه هم شروع کردم برای سرگرم بود و اون هم یادگیری زبان برنامه نویسی #c هست با توجه به رشته همسر که کامپیوتره شبا یکم بهم اموزش میده اگه حرفه ای بشم درامد خوبی داره
خدا رو شکر اون حالات نامساعد روحی خیلی کم شد و دوباره دارم آروم میشم چند تا کار کردم که بی تاثیر نبود اولش توی دوران اعتصاب برای خودم یک سرویس نقره خریدم که خیلی دوستش دارم و این تنبیهی برای جناب همسر خخخخ
دومیش گوش دادن یک چند تا فایل های فلسفی و امید بخش بود که به نظرم دیدگاه ادم رو خیلی عوض میکرد.کلا چند وقتیه من و همسر دیدمون نسبت به خیلی چیزها عوض شده.مثلا دیگه مثل قبل از اوضاع نامساعد و کشور بل بشو نمینالیم بجاش سعی میکنیم که بپذیریم ما فعلا در این جا زندگی میکنیم و اگر میتونیم باید کاری انجام بدیم وگرنه که صرف تاسف و انتقاد در جمع های دوستانه فقط لحظه هامون رو ازبین میبره و سودی نداره
یک برنامه هم هست به نام کتاب باز شبکه نسیم که به نظرم خیلی جالبه و اشخاصی که میارن واقعا کتاب بازان حرفه ای هستن و چقدر از بعضی از کتابها تعریف میکنن که ما فقط از اون اسمی شنیدیم و بس
دیگه اینکه امشب یک فیلم هم در همین راستای امید دیدیم به نام رستگاری در شاوشنگ که دیدنی بود و پیشنهاد میکنم ببینید
و بعد از فیلم چند تا تصمیم گرفتیم اول اینکه ما باید برای بهتر شدن دنیا کاری کنیم حتی خیلی خیلی کوچیک.باید کاری کنیم تا دنیا جای بهتری برای زندگی بشه.منظورم از کار اختراع و..... کارای بزرگ بزرگ نیست .به هم قول دادیم اگه کاری کنیم رفتاری در مقابل همیدیگه انجام بدیم که حتی یک نفر یک کوچولو درس بگیره ازش فکر کنم دِین مون رو انجام دادیم تصمیم گرفتیم بیشتر با هم صحبت کنیم از آرزوهامون از چیزهایی که آزارمون میدن و از دغدغه هامون....
نمیدونم چقدر بتونیم اون هم با وجود ادم درون گرایی چون من اما سعیمون رو میکنیم حتی اگه نتونیم اما قولش قشنگ بود