خوب خیلی وقته ننوشتم دلم برای همه دوستان وبلاگی تنگ شده
نوشتم براتون که بلیط گرفتم و میخام برم روز دوشنبه بود که عازم شدم و سه شنبه حول و حوش ساعت 4 بعد ازظهر رسیدم در محضر خانواده .کل خونه جمع شده بود و بل بشویی بود برای چهارشنبه ماشین و کارگر گرفته بودن که دیگه اسباب کشی کنن.سه شنبه خودمون یکم وسایل بردیم و شروع کردیم به تمیز کاری و اخر شب برگشتیم.فردا صبح اول وقت کارگر اومد و تا 2 بعدازظهر طول کشید و تقریبا 90 درصد وسایل رو بردن.بقیش رو هم خودمون کم کم اوردیم خونه رو تمیز کردیم و تسویه گرفتیم که تحویل بدیم.اما قسمت شوک اور ماجرا اینجا بود که مامان اینا خونه عمه بودن این یک سال رو .خونه ای که خیلی قدیمی و داغون بود و دو سه سالی خالی افتاده بود.اولش بابام هر چی درباره اجاره به عمه جان و شوهر عمه گفت گفتن این حرفا چیه و... اما بعد از اینکه بابا اینا بلند شدن شوهر عمه خانم با وجود وضع مالی خیلی خوب تقاضای اجاره کرد که این سیزده چهارده ماهی میشه 14 میلیون.بابا همیشه از اول میگفت من بهشون اجاره میدم که منتی نباشه اما گفتنش از طرف اون ها یکم دور از انتظار بود.خلاصه که بابا توی این اوضاع بدهکاری باید پول اجاره رو هم بده.میخاستم بگم که اصلا روی دوست و فامیل و آشنا حساب باز نکنید.البته که بابا به خاطر اینکه میخاست خودش اجاره بده اصلا ناراحت نشد اما مبلغ اجاره از عرفش خیلی بیشتره و این ما رو ناراحت میکنه
به هر حال بالاخره مامان اینا بعد از گذشت یک سال و نیم تقریبا دوباره به جای قبلی برگشتن خدارو شکر
بابا شب اولی که اومده بودیم میگفت خداروشکر بالاخره تموم شد فکرش رو نمیکردم تموم بشه.مخصوصا اینکه آخرش به گرونی خورده بودن و نتونستن پکیج بخرن.پکیج یک میلیون و هشتصد شده بود 10 میلیون و برای امسال قیدش رو زدن و بخاری گذاشتن.
خونشون خیلی قشنگ شده پر نور و روشن.موقع اسباب کشی برای تمام مستاجرها دعا میکردیم که ان شاالله خونه دلخواه خودشون رو بخرن و با دل خوش به خونه هاشون برن
تقریبا دو هفته ای اونجا بودم اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت انقدر که درگیر بودیم و سرگرم
سفر یک روزه ای هم به گرگان و بندرترکمن داشتیم که عالی بود و بابا این سفر رو برای من جور کرده بود
ظهر ها و شب ها موقع استراحت ورق بازی میکردیم با خواهرها و برادر خیلی خوب بود
توی این اسباب کشی دفتر خاطراتم رو پیدا کردم که برای سال 78 بود چند صفحه ایش رو خوندیم نمیدونید چقدر خندیدیم و لذت بردیم.روزی که مینوشتم اصلا فکرش رو هم نمیکردم.اما خیلی خوب بود پر از حس های خوب و بد
بعد از اینکه خیالم بابت سر و سامون گرفتنشون راحت شد برگشتم همسر اومد تهران و با هم برگشتیم.
دو سه روزی هست که برگشتم اما ذهنم انقدر قاطی کرده که وقتی از خواب بلند میشم نمیدونم اینجا کجاست تا بعد از چند لحظه میفهمم خونه خودمون هستم و عجیب اینکه دو سه شبه توی خواب حرف میزنم چیزی که تا حالا اتفاق نیوفتاده بود
امروز بلیط دارم و ساعت 4 میرم.24 ساعت توی راه هستم .ان شاالله فردا 4-5 عصر در محضر خانواده هستم
روز چهارشنبه در یک حرکت انتحاری و یک ساعته تصمیم گرفتیم بریم اطراف البته قصدمون این بود که شب رو هم توی چادر بخوابیم.ساعت 11 صبح راه افتادیم و زدیم به دل جاده وسطای راه بود که فهمیدیم چادر نیاوردیم .خلاصه به رفتن ادامه دادیم.از چند تا شهر گذشتیم قرار بود اگه نذری چیزی پیدا کردیم همون رو ناهار بخوریم که هیچ جا متاسفانه نبود تا یک رستوران پیدا کردیم برای ناهار ساعت 4 شده بود.ناهار رو خوردیم رستوران سنتی قشنگی بود و بعد هم راهی یک ابشار شدیم و میدونستیم که اطرافش سوییت داره.رسیدیم به ابشار دلفارد و رفتیم دنبال سوییت .یک اتاق سنتی برای یک شب گرفتیم 80 هزار تومان .ماشین رو پارک کردیم و رفتیم سمت ابشار .هوا هم خیلی خوب بود و چون افتاب رفته بود عالی شده بود یکم پیاده روی داشت و باید از داخل اب رد میشدی که رد شدیم و رسیدیم به خود ابشار منظره قشنگی بود البته قبلا هم رفته بودیم با همسر یکم نشستیم و از فضا لذت بردیم.این ابشار همیشه خیلی شلوغه ولی این بار به خاطر تاسوعا و عاشورا خیلی خلوت بود.برگشتیم به کلبمون و شب رو انجا بودیم البته خوب شد چادر نیاورده بودیم چون تا صبح صدای گرگ میومد و توی سوییت ترسناک بود چه برسه به چادر.صبح از خواب بیدار شدیم قرار بود املت درست کنم تخم مرغ نبرده بودم و اون مغازه دار هم کارت خوان نداشت و ما هم پول خورد نداشتیم این شد که تصمیم گرفتیم حرکت کنیم و صبحانه رو توی راه بخوریم.به خاطر همون تاسوعا تقریبا 98 مغازه ها و رستوران ها بسته بود.توی راه یک کبابی پیدا کردیم و جگر خوردیم.جاتون خالی خیلی چسبید مخصوصا اینکه شب قبلش هم چیزی نخورده بودیم چون ناهار دیر خورده بودیم.خلاصه دوباره را افتادیم.یک آبشار دیگه هم همون نزدیکی ها بودکه میخاستیم ناهار رو اونجا بخوریم.خانواده همسر هم زنگ زدن که ما هم میخایم بیایم.قرار بود بیان اونجا که نیومدن.رسیدیم به ابشار راین که اونجا هم بسی باصفا بود.یکم استراحت کردیم و چایی خوردیم و من ناهار استمبلی درست کردم البته دیر خوردیم. بساط رو جمع کردیم و دوباره را افتادیم به سمت خونه.خیلی خوب بود.خیلی دوست داشتم برم وسط جنگل این دو سه روز و در ارامش باشم که شد خداروشکر.فقط قسمت بد ماجرا افتادن همسر در اب بود که کیف من هم دستش بود و کامل رفت توی اب تمام وسایلم خیس شده بود از جمله موبایلم با اینکه خاموشش کردم اما ال سی دیش فکر کنم سوخته چون دیگه روشن نمیشه و من بدون گوشی شدم با این قیمت ها هم نمیشه طرف گوشی رفت.
ولی با یاداوری سر خوردنش کلی با هم خندیدیم.به قول همسر مضحکه خاص و عام شدم چون اونجا هم مردم خندیدن
روز جمعه هم همش به خواب و شستشو گذشت.
*فردا امتحان زبان دارم و چون ترم اخره interview هم داریم و سخته هیچی هم نخوندم
*به امید خدا ساختمان سازی بابا اینا رو به اتمامه و احتمالا تا یکی دو هفته دیگه باید اسباب کشی کن میخام اگه شد برم کمک.این همه اونا اومدن هر وقت من کاری داشتم اسباب کشی بود بیمارستانی بود یک دفعه هم من میخام برم.
*فردا روز اول مدرسه هاست کلاس اولی ها جای دختر من رو هم خالی کنید
*به خاطر همون یک ساعت چقدر امروز طولانی شده
ایام به کامتون دوستان
اینجا یک رسم جالب و در عین حال خرافاتی دارن که نمیدونم توی بقیه شهر ها هم هست یا نه حداقل توی شهر خودم که نیست و حتی از قدیمی ها هم چیزی نشنیدم و اون اینکه شب پنجمین روزی که نوزاد به دنیا اومده و در حقیقت شب شیشش میشه جشن میگیرن و خیلی ها رو دعوت میکنن البته قصدشون از این کار اینکه در این شب نباید مادر و نوزاد تنها باشن.چرا؟ چون آل(در واقع فکر میکنم از از ما بهترون باشه نمیدونم دقیقا)میاد و بچه رو میبره...درواقع قدیما نوزادان در چند روز اول بر اثر خیلی چیزها میمردن و قدیمی ها چون علتش رو نمیفهمیدن و دکتری هم در کار نبود فکر میکردن بعله......
اما بقیه رسمشون اینه که کلی سنجاق میبندن به لباس نوزاد زیر بالشتش قیچی میزارن و لباس قرمز میچوشوننش و تا صبح بالای سرش بیدار میمونن و معتقدن اگه در این شب برای بچه اتفاقی نیوفته دیگه از خطرات نوزادی رد میشه و زنده میمونه
این رسم ها در عین حال که قشنگه اما خرافاتی بودنش یکم بده
دیشب همچین مراسمی دعوت بودیم.
از وقتی دختر کوچولومون رفت همسر به خاطر من دنبال کارهای انتقالی به تهران بود که خیلی جور نشد و چون تهران کلان شهر بود در واقع انتقال به اونجا ممنوع بود با اینکه دو طرف راضی بودن هم اینجا هم تهران
حالا همسر درخواست مامور به خدمت به تهران رو برای یک سال داده برای این دیگه ممنوعیتی نیست و تهران هم موافقت کرده فقط باید نامه از اینجا رد بشه و مدیر رد کنه که با صحبت هایی که همسر کرده بوده موافقت کرده و باید نامش رو رد کنه که هنوز این کار رو نکرده
رفتن به تهران یکسری خوبی هایی داره و یکسری بدی ها که باعث دغدغه های زبادی برام شده
خوبی هاش اینه که به خانوادم و شهرم نزدیک میشم خیلی نزدیک.تهران میتونم کلاس های خیلی بهتری برای گرفتن آیلتس برم و اینکه همسر میتونه چند تا پروژه هایی رو که داره انجام بده .چون 5 شنبه و جمعه تعطیله و تهران به همه شهرها پرواز و قطار و اتوبوس داره.درصورتی که از اینجا رفتن براش خیلی سخت بود و باید همش مرخصی میگرفت که براش دردسر شده بود.
اما بدیهاش و مهمترینش مسئله خونه هست.ما حتی اگر خونمون رو در اینجا اجاره یا رهن بدیم نصف پول اجاره خونه تهران هم در نمیاد و برای بقیش باید ماشینمون رو هم بفروشیم اونم در این اوضاع بل بشو .که دیگه نمیشه دوباره ماشینی خرید.تازه از نظر متراژ هم باید از اینجا کوچکتر بگیریم.اینکه چطوری خونه پیدا کنیم و طرف مطئن باشه و غیره بماند
از طرفی یک مقدار پول به بابام قرض داده بودیم که اصلا دلم نمیخاد در این اوضاع که میدونم نداره ازش بگیریم.خلاصه نمیدونم باید چیکار کنیم
ولی خوبیش اینه که مدتش یک ساله و اگر دیدیم زندگی واقعا سخته راهی هست که برگردیم.
اینم شده دغدغه جدید من