امروز نشستم کارتون مورد علاقه کودکیم رو دیدیم ...باخانمان خیلی دوستش داشتم و دارم عاشق اون درشکشون بودم که همه وسایل سفر رو داشت...کاش میشد همین جوری مسافرت کرد..
کسایی که بچه دارید بشینید و با بچه هاتون کارتون نگاه کنید و کلی حال کنید درست مثل بچگی ها
خوب مثل اینکه اون برنامه من* و * تو (خانواده دکتر کلاین)رو هیچ کس ندیده.یک چند تا نکات آموزشیش رو میگم شاید به درد کسی بخوره مخصوصا بچه دارها
اول اینکه به بچه های 4-5 سالشون کامل و به صورت عملی آموزش دادن که اگه آتیش سوزی شد یا صدای آلارم دود رو شنیدن باید چیکار کنن اگه توی سالن بودن سریع برن بیرون از خونه و اینکار رو بهشون میگفت انجام بدین.بعد رفتن توی اتاقاشون که طبقه بالا بود و بهشون گفت که اگه دیدید از زیر در دود داره میاد توی اتاق باید پتو رو بردارید و بزارید زیر در.اگه به دستگیره دست زدید و دیدید داغه در رو باز نکنید و چون اتاقشون تراس داشت بهشون گفت باید بدویید سمت تراس و بلند صدا بزنید کمک و تمام اینکارها رو عملی اول خودشون انجام میدادن و بعد از بچه هاشون میخاستن انجام بدن حتی وقتی میگفتن کمک پدرشون بهشون گفت نه صداتون یواشه بلندتر باید صدا کنید و همین طور اونها صداشون رو بردن بالا.
این آموزش ها رو من در این سن نمیدونستم حالا تصور کنید اگه اتفاقی برای یک خانواده در هزار تا رخ بده و یک بچه با این آموزش ها نجات پیدا کنه چقدر میارزه
دومین مسئله اموزش شنا بود شاید بچه شون دو سه سالش بود که آموزش رو براشون شروع کردن و مربیش کامل بچه رو پرت میکرد توی آب اما اونها خوشحال بودن که بچشون داره یاد میگیره و میگفتن افتادن بچه ها توی اب اجتناب ناپذیره مخصوصا اینکه خودشون استخر داشتن و اینطوری دیگه خیالمون بابت غرق شدن بچه راحت میشه.....خدا وکیلی من خودم چند تا مورد شنیدم که بچه ها افتادن اوی حوض اب پارک ،استخر آب توی باغ و ......
حتی به بچه هاشون نحوه بیرون اومدن از استخر رو هم یاد دادن
مورد بعدی که خیلی خیلی مهمه صندلی ماشینه که متاسفانه اصلا توی ایران جدی گرفته نمیشه من خودم هزاران بار دیدیم که بچه هاشون رو صندلی جلو وایستادن و اونها با خیال راحت رانندگی میکنن خوب اخه ادم عاقل اگه شما یک نیش ترمز بزنی که بچه با مخ میره توی شیشه و بعد کاسه چه کنم چه کنم میگیرن دستشون
حداقل حداقل بشونش و کمربندش رو ببند اگه نمیزاریش توی صندلی ماشین.(خودم هم برای دخترم اینکار رو نمیکردم اما الان اگر روزی بچه داشتم صد در صد این کار رو میکنم و عادتش میدم به نشستن توی صندلی ماشین.چون تصور از دست دادن دوباره فرزندم برام مساوی با مرگ خودمه)
اگه اینها رو رعایت کنیم و خودمون ایمنی بیشتری رو برای سلامتی خودمون در نظر بگیریم خیلی از این دردها سوگ ها بیماریها کم میشه و جامعه سالم تر و شادتری خواهیم داشت
امیدواریم روزی روزی به اون همه فرهنگ نزدیک بشیم
معمولا یک روز در هفته ماشین رو از همسر میگیرم و میرم خرید هفتگی مون رو انجام میدم چون اگر بزارم برای بعدازظهر و با همسر رفتن معمولا چیز خوبی گیر نمیاد و مخصوصا الان که زود تاریک میشه میدون تره بار هم زود تعطیل میکنن.
و همیشه هم این روز غیر از 5 شنبه هست چون همسر 5 شنبه ها زودتر میاد خونه و من وقت کمتری دارم برم بیرون و بعد برگردم ناهار درست کنم و اخر هم برم دنبالش
دیشب بهش میگم فردا من میخام برم خرید و ماشین میخام .میگه فردا که 5 شنبه هست.گفتم نه بابا .با خودم گفتم چقدر دلش خوشه که فکر میکنه اخر هفته هست و وقت استراحت.گفتم نه بابا فردا 4 شنبه هست از اون انکار و از من اصرار.خلاصه وقتی به گوشیم نگاه کردم دیدم بله ای دل غافل و فردا 5 شنبه هست.
حالا از اول هفته من دارم روزهای هفته رو میشمرم و نمیدونم کدوم روز رو دو بار حساب کردم خخخخخ
جالب اینجاست که دیروز هم بنا به حساب خودم سه شنبه بود و به همین خاطر رفتم از جایی دیگه نون گرفتم چون نونواییمون سه شنبه ها تعطیله
راستش توی این سه سال و نیمی که از رفتن دخترمون میگذره من و همسر روز به روز از هم فاصله گرفتیم قهرامون طولانی تر شد و دیگه برای آشتی پیش قدم نمیشدیم یکی از دلایلش هم به تفاهم نرسیدن برای داشتن بچه بود چیزی که در این سه سال شاید به اندازه نیم ساعت هم درموردش صحبت نکردیم.
عید موقع سال تحویل من پیش خانواده بودم و همسر نبود اون لحظه فقط و فقط از خدا خواستم عشقی که قبلا به هم داشتیم رو بهمون برگردونه و فقط گریه کردم
گفتم خدایا بچه نمیخام ولی چیز دیگه ای رو ازم نگیر و به طور معجزه ای روابطمون بهتر و بهتر شد.خداروشکر خیلی همدیگه رو بهتر درک کردیم و حال و هوامون عوض شد به طوریکه که دو سه تا مسافرتی که در این چندماه داشتم برام بهترین مسافرتها بود در این 13 سال.
و اینکه حالا هر وقت تنها میرم و چند وقتی همسر رو نمیبینم دلم به شدت براش تنگ میشه و اون هم بعد از معمولا یک هفته ای غیر مستقیم میپرسه کی برمیگردی
شاید باور نکنید ولی روزی 4-5 دفعه با هم تلفنی صحبت میکنیم و شاید خلا عاطفیمون رو اینجوری پر میکنیم تا جایی که داداش جان میگفت شما چی بهم میگید چه حرفی دارید که اینقدر به هم تلفن میکنید.
اما میخام بگم که هم برای مردش و هم برای زنش گاهی تنهایی و دوری خیلی خوبه.باید به هم فرصت دلتنگ شدن بدیم.اجازه بدیم هر دو طرف زمانی رو برای خودشون داشته باشن تا از بودن با هم بیشتر لذت ببرن.اما منکر این نیستم که نباید این دوری ها طولانی بشه
خدایا شکرت
خوب خیلی وقته ننوشتم دلم برای همه دوستان وبلاگی تنگ شده
نوشتم براتون که بلیط گرفتم و میخام برم روز دوشنبه بود که عازم شدم و سه شنبه حول و حوش ساعت 4 بعد ازظهر رسیدم در محضر خانواده .کل خونه جمع شده بود و بل بشویی بود برای چهارشنبه ماشین و کارگر گرفته بودن که دیگه اسباب کشی کنن.سه شنبه خودمون یکم وسایل بردیم و شروع کردیم به تمیز کاری و اخر شب برگشتیم.فردا صبح اول وقت کارگر اومد و تا 2 بعدازظهر طول کشید و تقریبا 90 درصد وسایل رو بردن.بقیش رو هم خودمون کم کم اوردیم خونه رو تمیز کردیم و تسویه گرفتیم که تحویل بدیم.اما قسمت شوک اور ماجرا اینجا بود که مامان اینا خونه عمه بودن این یک سال رو .خونه ای که خیلی قدیمی و داغون بود و دو سه سالی خالی افتاده بود.اولش بابام هر چی درباره اجاره به عمه جان و شوهر عمه گفت گفتن این حرفا چیه و... اما بعد از اینکه بابا اینا بلند شدن شوهر عمه خانم با وجود وضع مالی خیلی خوب تقاضای اجاره کرد که این سیزده چهارده ماهی میشه 14 میلیون.بابا همیشه از اول میگفت من بهشون اجاره میدم که منتی نباشه اما گفتنش از طرف اون ها یکم دور از انتظار بود.خلاصه که بابا توی این اوضاع بدهکاری باید پول اجاره رو هم بده.میخاستم بگم که اصلا روی دوست و فامیل و آشنا حساب باز نکنید.البته که بابا به خاطر اینکه میخاست خودش اجاره بده اصلا ناراحت نشد اما مبلغ اجاره از عرفش خیلی بیشتره و این ما رو ناراحت میکنه
به هر حال بالاخره مامان اینا بعد از گذشت یک سال و نیم تقریبا دوباره به جای قبلی برگشتن خدارو شکر
بابا شب اولی که اومده بودیم میگفت خداروشکر بالاخره تموم شد فکرش رو نمیکردم تموم بشه.مخصوصا اینکه آخرش به گرونی خورده بودن و نتونستن پکیج بخرن.پکیج یک میلیون و هشتصد شده بود 10 میلیون و برای امسال قیدش رو زدن و بخاری گذاشتن.
خونشون خیلی قشنگ شده پر نور و روشن.موقع اسباب کشی برای تمام مستاجرها دعا میکردیم که ان شاالله خونه دلخواه خودشون رو بخرن و با دل خوش به خونه هاشون برن
تقریبا دو هفته ای اونجا بودم اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت انقدر که درگیر بودیم و سرگرم
سفر یک روزه ای هم به گرگان و بندرترکمن داشتیم که عالی بود و بابا این سفر رو برای من جور کرده بود
ظهر ها و شب ها موقع استراحت ورق بازی میکردیم با خواهرها و برادر خیلی خوب بود
توی این اسباب کشی دفتر خاطراتم رو پیدا کردم که برای سال 78 بود چند صفحه ایش رو خوندیم نمیدونید چقدر خندیدیم و لذت بردیم.روزی که مینوشتم اصلا فکرش رو هم نمیکردم.اما خیلی خوب بود پر از حس های خوب و بد
بعد از اینکه خیالم بابت سر و سامون گرفتنشون راحت شد برگشتم همسر اومد تهران و با هم برگشتیم.
دو سه روزی هست که برگشتم اما ذهنم انقدر قاطی کرده که وقتی از خواب بلند میشم نمیدونم اینجا کجاست تا بعد از چند لحظه میفهمم خونه خودمون هستم و عجیب اینکه دو سه شبه توی خواب حرف میزنم چیزی که تا حالا اتفاق نیوفتاده بود