-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 آذر 1395 12:33
چقدر انسان این روزها کشته می شوند و چقدر غم انگیزه یک عده انسان بیگناه ............... و چقدر جان انسانها در این مملکت بی ارزش است برخورد دو قطار واقعا ناراحتم کرد اونم در استان من و زیر نظر راه آهنم شهرم تسلیت هم استانی های عزیز
-
برای کی درست کنم؟؟؟
سهشنبه 2 آذر 1395 15:33
عاشق ترشی هستم و ترشی درست کردن.اما از بد حادثه همسری اصلا اهلش نیست و من موندم و هوس ترشی و شور ترشی. رفتیم خونه مادر شوهر کلی درست کرده بود.اما من اگه بخام خودم درست کنم باید فقط برا خودم درست کنم یعنی به میزان خیلی کم و درست کردن ترشی هم به میزان کم نمیشه کاش کسی بود که براش درست میکردم....کاش بابام همین جا تو همین...
-
بیشتر مواظب خودمان باشیم
دوشنبه 1 آذر 1395 10:00
این روزها عجیب به خودم آسیب میزنم بعد از قضیه شستن پرده ها که رسما از کت و کول افتادم و تمام پاهام رو کبود کردم حالا نوبت به لبم رسید با بندانداز جوری گرفتمش که بعد از کلی خون اومدن حالا ورم کرده و قدرت حرف زدن را ازم گرفته.بماند که این چند روز بریدن دست و سوختگیش رو هم تجربه کردم!!!!!!!!!
-
اعتماد به نفس
سهشنبه 25 آبان 1395 09:16
معمولا ادم خجالتی هستم و خیلی کم حرف.اما با این کلاس رفتن فهمیدم اعتماد به نفسم خیلی خیلی بیشتر شده.کم روییم تا حد قابل قبولی کم شده طوری که خودم از خودم تعجب میکردم.این یکی رو هم مرهون دخترکم هستم.از بس با این دکتر و اون دکتر و انواع پرستارها و نگهبان و..... سرو کله زدیم.بالاخره یاد گرفتیم.... توی کلاس هم من...
-
کلاس زبان
یکشنبه 16 آبان 1395 15:52
از شنبه رسما کلاس زبانم شروع میشه از این دوره های فشرده هست که هر روزه و روزی سه ساعت.خوبیش اینکه نمیخای 17-18 ترم خودتو الاف کنی سه تا دوره چهل روزه هست و در پایان میتونی بری برای تافل یا ایلس. یک کار دیگه هم میخام انجام بدم اینه که دانشگاه رشته روانشناسی ثبت نام کنم .وقتی برای تعیین سطح زبان رفته بودم ازم پرسید صبح...
-
تکرار
دوشنبه 10 آبان 1395 10:47
خیلی سخته بری جلوی همون ازمایشگاهی که حداقل یک ماه یک بار دخترت رو میبردی و مثل اون روزها منتظر باشی همسرت جواب رو بگیره و بعد چنان اضطرابی سرتا پای وجودم رو فرا میگرفت که به مرز جنون و سکته میرسیدم و وقتی همسرم با جوابش میومد من از دور با سر می پرسیدم که چیه و اون هم با سر نشون میداد که خوب نیست. و من بودم هزاران بغض...
-
بدون عنوان
یکشنبه 9 آبان 1395 13:13
برگشتیم بعد از یک هفته سفر.خدا رو شکر خوب بود.کلی هم از تهران خرید کردم چسبید بهم.اتفاقای خوبی داره میوفته.دیشب با همسری ازمایشگاهای خوب خارجی رو سرچ میکردم. یکی دو جایی پیدا کردیم.یکی از دوستان همسری چند سالی انگلیس زندگی کردن منتظریم ببینیمشون و ازش بخایم تلفنی با اونجا صحبت کنه ببینیم چی میشه.خدا رو شکر که کشورهای...
-
بدون عنوان
سهشنبه 4 آبان 1395 19:44
دایی جون کاش امروز صبح بیدارم نمیکردی .کاش میزاشتی بخوابم .اخه دخترکم بغلم بود داشت گریه میکرد فکر کرده بود میخام برم.داشتم آرومش میکردم.جان مامان گریه نکن.حالا تو باید مامان رو آروم کنی.......
-
این چند روز
دوشنبه 3 آبان 1395 14:44
همسری شنبه تهران جلسه داشت و اخر هفته هم قراره بره ساری و چون زادگاه من به ساری نزدیکه به منم گفت بیا بریم یک تیر و دو نشان.من هم به شرطی قبول کردم که تهران بریم دکتر و همسری گفت من جلسه م طول میکشه و باید خودت بری ولی از اونجایی که دلرحمتر از این حرفاست و ته ته دلش عاشق بچه هاست(البته هر کی ظاهرش رو ببینه فکر میکنه...
-
بدون عنوان
یکشنبه 25 مهر 1395 11:58
با همسرم صحبت کردم.راضی به ازمایش دادن و کلا بچه دار شدن نیست.نمی دونم این مشکل از کجا پیداش شد دیگه.میگه دکترای ایران به درد نمیخورن کلی باید پول بدیم و بعدش هم نتیجه درست و حسابی نمیدن.اگه مجبور به سقط بشیم هیچ کدوم پیداشون نمیشه و به همین راحتی مجوز نمیدن. جمع بندی حرفاش کلا این بود که توی ایران باید قید بچه رو زد...
-
خرید
شنبه 17 مهر 1395 16:26
امروز همسری رو رسوندم اداره و ماشین رو گرفتم و رفتم خرید.کلی کار داشتم کارای بانکی و کلی خرید برای خونه معمولا وقتی از مسافرت میایم خیلی چیزها نداریم و باید بخریم.ساعت 8:30 رفتم که خیابونا خلوت تر باشه و زودتر کارام رو انجام بدم. خیلی خوب بود خرید کردن همیشه برای من حس خوبی داشته هر چند برای خود خودم نبود اما همون ها...
-
بدون عنوان
دوشنبه 12 مهر 1395 11:58
یادم نمیاد که تو وبلاگم نوشتم یا نه که به چندین مدرسه سرزدم برای تدریس که تقریبا تمامی اونها ناامیدم کردن و گفتن نیرو لازم ندارن حالا در این دوهفته ایی که نبودم از مدرسه ای تماس گرفتن و پیغام گذاشتن که باهاشون تماس بگیرم حالا من مرددم نمیدونم باید چیکار کنم دلایلی دارم که منو از کار کردن منصرف میکنه و همین طور دلایل...
-
ما برگشتیم
شنبه 10 مهر 1395 11:15
بعد از حدود دو هفته مسافرت برگشتیم.همسری اومد تهران منم همون روز اومدم تهران و با هم برگشتیم.خداروشکر سفرش به خیر و خوشی تموم شد. چند دست لباس هم برام سوغاتی اورده بود. چند روز پیش بابام اومده کنارم میگه چرا انقد کم حرف شده چرا لاغر شدی(حالا من از لحاظ وزن تغییری نکردم) چرا غمگینی؟ دلم میخواست همون جا بغلش میکردم و...
-
بدون عنوان
دوشنبه 29 شهریور 1395 14:19
چند روزی هست که اومدم ولایت برای عروسی پسرعمه گرامی.خیلی خوش گذشت و بعد از مدتها رقصیدم و شاد بودم. همسری هم دیشب عازم یک سفر کاری خارج از کشور شده.الهی به سلامت برگرده چون سه روز هم در استانبول اقامت داره خیلی نگرانم.خدایا خودت مواظب همه مسافرها باش. اما خبر بعدی یکی از دوستام که گفته بودم بیماری دخترش مثل رونیا بود...
-
بدون عنوان
یکشنبه 21 شهریور 1395 09:16
چند روز پیش رفته بودم بازار خرید یهو گوجه گیلاسی دیدم و خریدم به طور ناخداگاه وقتی اومدم خونه تازه یادم اومد که رونیام چقدر گوجه گیلاسی دوست داشت و هر وقت با هم بیرون میرفتم میگفت "مامان دوجه اوچولو" ومن هر براش میخریدم.نشستم و کلی گریه کردم که برا چی من اینا رو خریدم حالا که دیگه دخترم نیست اینا رو بخوره و...