-
بدون عنوان
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 13:33
چند روز پیش در جمعی بودم که از پدر و مادرشون خیلی ایراد میگرفتن.به تک تک کارها و رفتاراشون.خیلی اعصابم خرد شد.با خودم گفتم اخه فلسفه ما آدم ها از به دنیا آوردن بچه چیه.با اینکه می دونیم چقدر سختی داره .چقدر باید از خوشی ها و استراحت ها و ... زده بشه تا یک بچه بزرگ بشه و بعد... تازه اگرم خیلی بچه خوبی باشه (البته تا...
-
سال جدید
شنبه 21 فروردین 1395 15:24
روزها در گذرند و ما کار خاصی نکردیم.تصمیم گرفتم امسال هم وقتم رو با کلاسهای مختلف پر کنم شنا و کلاس زبان در اولویت هستن.تا ببینیم چی پیش میاد. خداکنه امسال همه به آرزوهاشون برسن و هیچ کس حسرت به دل نمونه.ان شاالله همه سالم و سلامت باشند و کسی کارش به بیمارستان ها نرسه.یکی از آشنایانمون کارشناس بیمه هست میگفتن عید...
-
بدون عنوان
شنبه 7 فروردین 1395 10:41
شب 29 اسفند من و همسر حس و حال غریبی داشتیم موقع خواب دیگه نتونستم تحمل کنم و با صدای بلند دوتایی گریه کردیم.شب هم خواب دخترک رو دیدیم عید بود و اون هم کنارمون بود و با بچه ها بازی میکرد شاید اینجوری میخاست بهمون بگه من کنارتون هستم صبح برای سال تحویل رفتیم سرمزار تا کنار دخترم باشیم چون سالگردش هم بود گل و شیرینی و...
-
سالگرد پرواز فرشته من
جمعه 28 اسفند 1394 16:31
دختر من فرشته اسمانی من پارسال این موقع نمیدونستم روزای اخری هست که عطر تنت رو بو میکنم.نمی دونستم اخرین روزایی که اون بدن کوچولوت رو بغل میکنم و نمیدونستم که سال دیگه این موقع درحسرت یک ثانیه بغل کردنت دارم آب میشم چقدر دلتنگتم مادر.گاهی انقدر محکم مزارت رو بوسه باران میکنم که خودم هم تعجب میکنم.امیدوارم پیش فرشته ها...
-
پارسال این موقع.....
چهارشنبه 5 اسفند 1394 16:30
پارسال مث امروز 5 اسفند دخترم در بیمارستان علی اصغر بستری شد خدایا چه بیمارستانی بود چه ادمای بی وجدانی اونجا کار میکردن به جز یک پرستار از یاداوری اون روزا تنم میلرزه قلبم اتیش میگیره با هیچی هیچی هم اروم نمیشه چقدر طفل معصوم رو اذیت کردن.دیگه نمی تونم بنویسم..... دخترم لحظه لحظه زندگیم با یادت و با خاطراتت میگذره
-
دکتر ژنتیک
پنجشنبه 8 بهمن 1394 17:11
بالاخره بعد از ده ماه راهی دکتر شدیم دو جا نوبت گرفته بودم تهران.هم صبح هم بعداز ظهر.صبح تا دوازه ظهر معطل شدیم مطب یک دکتر از خدا بیخبر به اسم دکتر بابک بهنام ساعت یک ربع به هشت اونجا بودیم چون گفته بودن قبل از 8 اونجا باشیم ساعت 12 اعلام کردن دکتر تشریف نمی یاورن و شما هم برید اون لحظه فقط میخواستم اون دکتر رو خفه...
-
تعطیلاتی که گذشت
یکشنبه 22 آذر 1394 17:12
تعطیلاتی که گذشت میزبان خانواده ام بودم خیلی خوب بود اصلا گذر زمان رو حس نکردم ولی جای خالیش به شدت در خونه احساس میشد اگه بود چقدر از اومدن مامانیش خوشحال میشد چقدر از اومدن خاله هاش خوشحال میشد اما افسوس چیزی که این روزا مهمان منه حسرت هست حسرت این که چرا این کارو نکردم چرا اون کار رو نکردم براش.که شنیدم این ها حسرت...
-
حس ناب
چهارشنبه 11 آذر 1394 19:43
امروز بر خلاف چندین ماه گذشته پر از احساس خوب وناب بودم دیشب هم مثل شب های قبل دخترکم رو در خواب دیدم خیلی شاد و خوشحال بود چقدر شیرین زبونی میکرد حتی یک نفر پیشمون بود که ناراحت بود و عصبانی سیب دهنش کرد خلاصه فرشته من کاری کرد که اون نفر داشت میخندید جالبه اصلا اون نفر رو من نمی شناختم خلاصه از شادی زاید الوصف فرشته...
-
باران میبارد امشب
چهارشنبه 20 آبان 1394 12:12
باران می بارد امشب دلم غم دارد امشب ارام جان خستم ره میسپارد امشب روزهای غمگین زمستان در راهست و من بی حوصله تر از قبل چیزی که این روزها بهش پناه میبرم تنهایی هست چه حس خوبیه و چه آرامشی داره .حداقل زیر نگاه های ترحم انگیز دوست و آشنا نیستی زیر پرشس های بی جوابشون. از الان قلبم داره به شدت میزنه برای نزدیک شدن به عید...
-
فرشته من التماس دعا
سهشنبه 28 مهر 1394 15:33
روزهای عزیزی رو در پیش داریم فرشته من خیلی به دعاهات احتیاج دارم دعا کن بابایی اینقدر این دکتر و اون دکتر نکنه و راضی بشه به ازمایش دادن.گاهی فکر میکنم دیگه داشتن یک بچه برام میشه یک حسرت نمیدونم باید چیکار کرد. فقط میدونم دخترم خیلی آبرو داره پیش خدا.دخترم التماس دعا من و بابایی خیلی به دعاهات احتیاج داریم خیلی...
-
رویای شیرین
دوشنبه 20 مهر 1394 15:22
صبح که از خواب بیدارشدم خیلی خوشحال بودم نمیدونستم چرا و به چه دلیل ولی می دونستم خواب قشنگی دیدم بعد از کلی فکر تازه یادم اومدم خواب دبدم دارم به یک کودکی شیر میدم دقیقا نوزادی دخترم بود وای که چه شیرین و لذت بخش بود. خدایا این لذت رو از هیچ مادری و از هیچ زنی دریغ نکن
-
سید کوچولویی که دیگه نیست
جمعه 10 مهر 1394 14:25
سید کوچولوی ما امسال دیگه نیست.سه سال اومدم و توی وبلاگش تبریک گفتم اما امسال نمیدونم باید چی بگم......... چقدر جات خالیه مادر...........
-
الگوی مهربونی
چهارشنبه 8 مهر 1394 16:22
دختر کوچولوی من با اون قلب مهربون و کوچیکش الگویی بود بزرگ برای من .این رو از روی محبت مادری نمیگم قسم میخورم که محبتش اصلا زمینی نبود اصلا یاد نگرفته بود هر چی بود و بود اسمونی بود از وقتی که رفته تازه منم یاد گرفتم مهربون باشم بعد از سی سال زندگی تازه اطراف خودم چند تا از دوستای قدیمی و جدید اوردم و هر از گاهی بهشون...
-
6 ماه گذشت
چهارشنبه 1 مهر 1394 13:05
شش ماه گذشت امروز دقیقا شش ماهه که عزیزترین عضو وجودمون رو به خاک سپردیم ای خاک بدون که موجود عزیزی رو بهت امانت دادیم اون تمام دنیای ما بود خدایا کمکم کن تا حکمت کارت رو بفهمم یا اینکه دنبالش نگردم تا بتونم مثل قبل بهت نزدیک بشم خدایا خیلی وقته که دیگه موقع اذان دلم نمیلرزه راست میگن که خدا در دلهای شکسته هست........
-
غمگینم
شنبه 28 شهریور 1394 09:30
این روزا خیلی غمگینم نمیدونم چرا هیچ چیزی خوشحالم نمیکنه در اوج شادی هم یادم میاد که غمی دارم بی پایان حتی حال و هوای خونمون هم ،حال و هوای عاشقانه قبل نیست انگار من و همسرم هم عوض شدیم.خیلی بده که ادم انقدر تودار باشه نتونه حرفش رو راحت بزنه و همش توی خودش بریزه.کاش می تونستم راحت حرف بزنم.کاش کسی بود که راحت باهاش...