parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

parvazeyekfereshte

پرواز یک فرشته

و خدایا شکر

چند وقتی بود کمر درد داشتم و فکر میکردم حتما جسم سنگینی بلند کردم و ساده رد شدم ازش بعد از اینکه دچار لکه بینی و نامنظمی پریود شدم اجبارا دیگه باید میرفتم دکتر

دکتر برام سونوگرافی نوشت که اون رو هم با تاخیر انجام دادم اما توی سونو کیست تخمدانی داشتم که سونوگراف بهش مشکوک بود و بهم گفت بهتره بررسی های بیشتری روی خوش خیمی و بدخیمیش بشه و گفت احتمالا به خاطر بزرگی کیست باید عمل کنی

شبش با یک دکتر تلفنی صحبت کردم تاکید کرد ازمایش تومور مارکرها رو انجام بده اگر نتیجه خوب بود میریم برای درمان.فرداش هم حضوری رفتم دکتر که برام ازمایشات رو نوشت.

این یک هفته تا جواب ازمایشات بیاد من کل اینترنت رو زیرو رو کردم و متاسفانه چیزای خوبی نمیدیدم.به خیلی چیزها فکر کردم و خودم رو اروم میکردم که نهایت نهایتش میشه مرگ دیگه .اونجا هنوز انگیزه ای برای رفتن داری دخترت هست .

اما چه کنیم که انسان ها بقا یکی از نیازهاشون هست و نمیتونن راحت دست بکشن ازش.

نگم براتون که چقدر دنیا برام بی ارزش شده بود نگم که چقدر قدر چیزهای کوچیک رو بیشتر میدونستم و نگم که این یک هفته حتی یک وعده نصفه هم نخوردم همش یکی دو قاشق برای زنده موندن

شب قبل از گرفتن نتیجه خواب عجیبی دیدم درباره مولانا و نتیجه ازمایش رو توی خواب دیدم که زده بود همه چی نرمال

فرداش با اینکه روز جواب دهی نبود اما اس اماده بودن جواب اومد و من اینترنتی جواب رو گرفتم.تمام بدنم تا دانلود شدن و باز شدن نتیجه میلرزید

و نتیجه خداروشکر خوب بود هنوز به دکتر نشون ندادم اما همه چی نرمال بود و من این جواب رو شانس دوباره ای برای زنده موندن میدونم.

میدونم باید ادم بهتری بشم میدونم باید قدر خیلی چیزها رو بدونم و خیلی چیزهای دیگه....

احتمالا باید عمل کنم بعد از یک ماه ...

فقط از خدا میخام هیچ امیدی رو ناامید نکنه که خیلی سخته

خداجونم ممنونم ازت

لیستی از نذورات دارم که باید شروع کنم به ادا کردنش

واینکه ممنونم از همه دوستان نادیده ای که گذرشون به این پست افتاد و مطمئنم دعایی بر زبونشون جاری.ااااالهی هزار برابرش نصیب خودتون و خانوادتون بشه.

التماس دعا

دوستان عزیز میشه ازتون خواهش کنم دعا و انرژی مثبتتون رو بفرستید برای جواب ازمایشی که قراره دوشنبه بگیرم لطفا دعا کنید جوابش خوب باشه

یک هفته  هست خواب و خوراک ندارم


به وقت37 سالگی

از سه شنبه شب مامان و دو تا ابجی و داداش جان اومدن پیشم یکسری کار اداری و خرید داشتن.سه شنبه بعد از تعطیل شدن سریع با همسر رفتیم تره بار .یکم خرید کردم برگشتم خونه ناهار فردا شام شب  تمیز کردن خونه و شستن میوه ها که انجام شد خانواده رسیدن شام خوردم کمی بیدار موندیم و خوابیدیم فرداش هم خودشون رفتن بیرون و من هم رفتم سرکار .چهارشنبه26 ام تولدم یکی دو ساعت زودتر اومدم خونه نه برای تولد به خاطر اینکه بیشتر پیش خانواده باشم .همسر کیک خریده بود و با دیدنش کلی سوپرایز شدم مامان اینا کادوشون رو نقدی دادن همسر هم قرار شد کتابخونه که چند وقته میخام برام بخره.پنج شنبه هم به خرید و بیرون رفتن گذشت برای کتابخونه هم رفتیم دلاوران که چیز خوبی پیدا نکردیم.جمعه هم خانواده عزم برگشتن کردم موقع رفتن دیدم برادرم مقداری پول به عنوان کادو تولد برام گذاشته بود چون داداش کار نمیکنه من اصلا توقعی ازش نداشتم و با این کارش بغض تمام وجودم رو گرفت.هر کار کردم پس نگرفت هر چی گفتم هر وقت رفتی سرکار ازت میگیرم دیدم ناراحت میشه.به ابجی کوچیکه پول رو دادم و گفتم یک جوری که ناراحت نشه بهش برگردون.

از دیروز دلم عجیب  هوای گریه داره نه به خاطر رفتن خانواده بیشتر برای داداش کوچولوم نگرانم که هیچ امیدی نداره و اصلا نمیدونه در این اوضاع وانفسا باید چه شغلی داشته باشه هر کس هم که به پدر و مامانم میرسه فوری میگه چرا زنش نمیدین دیگه وقتشه و هزاران حرف بیخود دیگه

جسما هم در شرایط مساعدی نیستم

لطفا برای تمام جوون های سرزمینمون دعا کنیم که بتونن راهشون رو پیدا کنن

امسال یکی از بهترین تولدام بود

کرونا و عروسی

کرونا گرچه بدیهای زیادی داره اما برای خانواده پدری من یک جورایی بخت گشا بوده دو تا پسرعمه دوتا دخترعمه و یک پسر عمو طی یکسال اخیر ازدواج کردن و بدون هیچ تشریفاتی با حداقل مهمون که فکر کنم به15نفر نمیرسیدن همشون رفتن خونه بخت.

البته یکی از پسر عمه ها از همسرش جدا شده بود که یک هفته ای هست بعد از دو سال جدایی دوباره با هم ازدواج کردن که کلی باعث خوشحالی فامیل شد.جالب اینجاست که خودشون هم دیگه رو دوست داشتن و از اول  هم عاشقانه و با مخالفت پدر و مادرشون ازدواج کردن اما بعد از15سال و داشتن مشکلات مختلف جدا شدن و حالا که دوباره ازدواج کردن.البته این پسر عمه بچه نداشت.

کلا از 9نوه ای که ازدواج کردیم فقط دوتا از نوه ها بچه دارن هر کدوم یکی و بقیه با اینکه سالهای زیادی هست ازدواج کردن بچه ندارن و نخواستن.

مثلا یکی از پسرعمه ها سال85ازدواج کرده و رسما اعلام کرده بچه نمیخوان.

بقیه هم کم وبیش همین طورن.

دوتا خواهر و برادر من جز ازدواج نکرده ها هستن که قبول دارم به خاطر موقعیت خوبی که هر دو دارن کمی سخت گیرن و برادر هم که فعلا  شغلی نداره و توی خط ازدواج هم نیست.

امیدوارم همه جون ها خوشبخت بشن همشون با کلی امید و ارزو ازدواج میکنن و چقدر سخت و  حیفه این همه امید ناامید بشه

تجربه

یکی از اشنایان که همسرشون روشن دل هست چند ماهیه که بنایی دارن و کل وسایلشون جمع کرده هست.یک خونه ویلایی خیلی کوچیک خریدن و دارن اساسی تعمیر میکنن.خونه قدیمی و 40سال ساخت بود.من هم تریپ فردین گرفتم و گفتم جمعه من براتون ناهار درست میکنم .چون فقط یک پلوپز کوچیک برا اشپزی دارن و خیلی سخته توی اون شرایط اشپزی کردن.

ازشون پرسیدم چند نفر کارگر دارین که گفتن دوتا هستن.من هم خورشت رو خیلی بیشتر برای اینکه حداقل فرداش هم بتونن بخورن ولی برنج رو تقریبا اندازه گرفتم یکمی بیشتر.با پیمانه های پلوپز و به اندازه ای که همیشه میریختم برای هرنفر.

اماااااااا وقتی غذا رو بردم دیدم ۶ تا کارگر داره و فقط یکیشون برای ناهار رفت و بقیه موندن.واضح هست که چقدر حرص خوردم .اخه من هم پیمانه رو باید بیشتر میگرفتم چون کارگرن و زحمت میکشن و مسلما غذای بیشتری باید بخورن و هم اینکه دیگه به اندازه سه نفر غذا زیاد نداشتم.

از اینکه همشون نشسته بودن سرسفره و منتظر بودن ببینن غذا براشون چی اوردم ولیی نتونستن به اندازه بخورن کلی خجالت کشیدم گرچه نون هم بود سرسفره.کلی هم تداریک مخلفات دیده بودم اماهمشون در مقابل کمی غذا و تعارفاتی که من سیرم برام کمتر بکشید از بین رفت.

بعدش به فامیل مربوطه گفتم خوب ادم خوب بگو من دو سه پیمانه سریع درست میکردم نه اینکه با اینجوری ضایع بشم.

خلاصه که با یاداوریش هم خجالت میکشم هنوز.

اما شد یک تجربه اول اینکه قشر زحمت کش کارگر و بنا رو با خودم که همه میگن چقدر کم غذایی یکی در نظر نگیرم.

دوم اینکه همیشه اینجور مواقع اگر زیاد باشه میتونن شب یا فردا بخورن پس مشکلی پیش نمیاد.

سوم طرف اگر تعارف رو کنار میگذاشت و به من میگفت زحمت و دردسرش خیلی خیلی کمتر از الان بود